ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 3 بهمن ماه سال 1390

خواب دیدم دو تایی قراره سوار کشتی بشیم بریم از یه جایی به یه جایی .. دم اسکله از یکی از این ماشین ها باید بلیط می گرفتیم .. گفت اتاق بگیریم؟ گفتم ولش کن رو عرشه می خوابیم هم ارزون تره هم بیشتر حال می ده ... تازه سوار شده بودیم .. بارون می اومد .. همه ی مسافرا توی بخش مسقف کشتی بودن .. دریا طوفانی بود .. کشتی یهو کج شد و من پرت شدم بیرون .. روی اسکله .. اون روی عرشه بود .. داد می زد .. اسممو صدا می کرد... بارون می اومد .. گیج بودم . رفتم لب اسکله نزدیک به کشتی که هی کج و راست می شد ... فاصله مون از طول دو بازوی به سوی هم دراز شده مون بیشتر بود .. گیج بودم .. نمی دونستم چی کار باید کرد... از جون خودم هم ترسیده بودم .. با یه موج بزرگ من پرت شدم به عقب و اون افتاد توی آب ... دست و پا می زد ... مونده بودم بپرم توی آب یا نه .. شنای درست درمون هم بلد نیستم .. داد می زدم .. می گفتم بیا سمت دیواره .. مونده بودم از کجا طناب بیارم .. گیج گیج .. آخرین بار اومد روی آب گفت کمکم کن .. گفتم بپرم توی آب ... اومدم بگم پله ها چند متر اون ور تره برو به اون سمت .. رفت زیر آب .. برای آخرین بار .. نشسته م ... آب بعد از نمی دونم چند وقت آوردش بالا ..

مرور می کردم .. اگه برای عرشه بلیط نگرفته بودم .. اگر تا وقتی توی کشتی بود پریده بودم .. اگه می پریدم توی آب .. وجدان داشت می گایید .. اینجاها بین خواب و بیداری بود .. انگار فهمیده بودم خواب بوده ... یه اراده ای گفت برای کابوس دیگه خودتو نگاع .. بیدار شدم


عجیب بود

دوشنبه 3 بهمن ماه سال 1390

صدمین قهوه ی روز رو می نوشم .. شب رو .. بیابان رو .. زمستان رو .. با این حالم تا صبح توی بیمارستان باید بمونم پرزنتیشن آماده کنم .. به دیشب در؟ به کل هفته ی گذشته؟ به چی؟ به کی؟ تف به هیکلت

یا 

مرثیه ای من باب این که آتش به جانم زد پهنه ی بی بدیل پزشکی .. آتش به جانم زد پهنه ی بی بدیل تحقیق .. آتش به جانم زد پهنه ی بی بدیل یللی تللی .. آتش به جانم زد پهنه ی بی بدیل با هم خمودن

پنجشنبه 29 دی ماه سال 1390

اگه استعداد نویسندگی داشتم تو این فازی که هستم اوج شکوفایی و خلاقیت ام می بود. پرم از قصه. در مورد این که ملال* خلاقیت رو تقویت می کنه خیلی ها گفتن. در شادخواری و ارضای همه جانبه ی غرایز خلاقیت می میره. دکتر صنعتی یه مصاحبه ی خوبی داشت چند سال پیش در این مورد و از داوینچی و دیگرانی مثال آورده بود که تجربی به این رسیده بودن. و البته ملال که از حد بگذره و حالت افسردگی پیدا کنه آدم توانایی هر کاری رو از دست می ده منجمله نوشتن. اما این حال یه کم زیر خط نوترال... این ملال سرچشمه ست. می جوشه همینجوری. این روزها زیاد راه می رم. از خونه به کار از کار به خونه. می اندازم توی کوچه پسکوچه ها. از واقعه های زندگی هزار جوره روایت در می آرم تو ذهنم. روایت هایی که خوشگلن. هر کدوم یه تفسیرن. تفسیرهای چفت و بست دار. نه همینجور کتره پتره ای. باید یه باغی داشتم شبیه درخت گلابی. می نشستم هی بست رو می چسبوندم هی می مکیدم هی می نوشتم. گاهی هم با رفیقی تخته ای. گپی. چایی یی. راه می رفتی توی باغ. مرور می کردی. می پروروندی. شخصیت می آفریدی. شاید گاهی حتا نمه اشکی ولی در کل با خود گفتگویی. 

نویسندگی الحق که یه کار تمام وقته.



*boredom

پنجشنبه 29 دی ماه سال 1390

نیمه ی *سکش و نیمه ی *سخل مغزم به تفاهم رسیده ن .. کانهما رونالد ریگان و میخاییل گورباچف ..

حالا اختیار دست جورج بوش پدر و یلتسینه ... این یلتسین دائم الخمر ... اوضاع عوض می شه ..

نمی ذارم جورج بوش پسر و ولادیمیر پوتین قدرت بگیرن ... به زودی با زوج بیل کلینتون و گورباچف برمی گردم .. می خوام یاد زوج طلایی دایی-خداداد رو زنده کنم

سه شنبه 27 دی ماه سال 1390

دلم هوس تهران کرده .. یه جوری که آدم استیبل باشه تو فاز مرخصی نباشه .. دست خودش باشه چقدر می خواد بمونه ... لااقل یه داستان کوتاهو اگه رمان نشد بره یه بار دیگه تو تهران زندگی کنه


تو کلان-روایت زنده گی آدم همین یه همچه داستان کوتاهی می تونه توانایی تبدیل شدن به تم اصلی کلان-روایت رو داشته باشه

امان از همه ی ترنینگ پوینت ها .. epoch ها

شنبه 24 دی ماه سال 1390

هر لحظه می تونه شکوهمند، سرشار از حس، غنی و درخشان باشه .. اما وقتی متوجه این مفهوم می تونی بشی که تهی باشه از تمام این پتانسیل

اعلام آغاز شنبه شب به سلامتی آینده

چهارشنبه 21 دی ماه سال 1390

دو تا ذره ی سه بعدی بر خط زمان بر اثر جاذبه به هم نزدیک می شن و دور می شن بر اثر دافعه ... تغییر رفتار و بالا و پایین و ارتعاش بیداد می کنه .. حالا جای ذره بذار انسان .. بذار حیوان ناطق-پارانویید ..


بعد هی قاچ بزنی توی این خط خشک زمان مث توموگرافی .. مث سلایس سلایس سی تی اسکن یه سیری از خودت -لااقل- به دست می آری ..


بعد اون کس شرایی که در مورد واقعیت و نقش آبزرور در برساخت آن چه واقعیت می خواندش می گفتی به صورت آز کانستراکتیویسم همچین جلوی چشمت متجلی می شه که می گی خوش بود گر محک تجربه آید به میان .. که هر تئوری یی یک آزمایشگاهی لازم داره و بسیار سفر باید و ..


و البته سفر لزومن از شهرت در حوالی سواحل دریای شمال به پایتخت کنونی اتحادیه ی اروپا و پایتخت امپراتوری روم نیست .. همون جوری که شاعر فرمود و من کپی پیست می کنم


سفر حجمی در خط زمان

و به حجمی خط خشک زمان را ابستن کردن

حجمی از تصویری اگاه

که ز مهمانی یک اینه برمی گردد

و بدینسانست

که کسی می میرد

و کسی می ماند.

دوشنبه 19 دی ماه سال 1390

تهران من را پیش از آن که بمیرم

به گورستانی بدل کرد

تو را به نوانخانه ای

تیمارستانی خصوصی شاید

گورستان ها مملو اند اسماعیل

.

.

عاشق بودی

دیوانه بودی

بی تجربه بودی

از لندن برگشته بودی

یکشنبه 18 دی ماه سال 1390

نمی دونم روزگار عوض شده یا این آبزروره که این همه نقش و نگار بر اساس کاتکسچوالیته ی خودش در دنیا می بینه .. یا در اعماق این کابوس هر نوری بشارت سحر ه که از ظلمت رمیده خبر می ده

اما بعضی نشانه ها عجیبند .. اونقدر عجیب که باید ثبت کنی تا یادت بماند

جمعه 16 دی ماه سال 1390

توی قطار تنها سفر کردن انگار در تونلی از فکرها و خیال ها رفتنه از مبدا به مقصد .. این هفته ها زیاد توی قطار بوده م .. و هر بار با حالی ..

این دفعه با ذکر حول حالنا الا احسن الحال به راه آهن سراسری هلند دخیل می بندم


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>