Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 13 تیر ماه سال 1387
توی راهروهای بخش هر چندوقت یه بار نمایشگاه آثار هنریه ... یه مدتی نقاشی بود ، حالا هم یه پرفورمنس هایی گذاشتن که بیماران و اطبا و سایر کادر استفاده کنن . حس خوبی می ده به مریض . احتمالن تحت تاثیر نظریه ی میشل فوکو این بساط ها رو علم می کنن که بیمارستان رو به خاطر این که بیماران رو قرنطینه می کرد و از جامعه جدا می کرد مورد انتقاد قرار می داد.
پنجشنبه 13 تیر ماه سال 1387

خارجه-اولا به هرکی می رسیدیم خودمونو معرفی می کردیم و دست می دادیم و فلان و فلان . یه روز به یک انترن و رزیدنت معرفی شدم و سلام و علیک ، فرداش برای جلسه ی بررسی کیس های پیچیده ی روز رفتم تو اتاق پزشکا دیدم اون دو تا رفیق دیروزی نشسته ن اونجا . گفتم هاااای ! رفتم دست دادم ، پشماشون ریخته بود ... تو دلشون می گفتن این که دیروز به ما معرفی شد امروز چرا دست می ده؟

داخله-ایران می خواد اوکی رو به بسته ی پیشنهادی بده روش نمی شه ( اینهمه این ادای بسته ی پیشنهادی رو درآوردن هنوز تو کت من یکی نمی ره همچین گرته برداری یی ) . واقعن که آخوندا خوب می دونن چی جوری باید حکومت کرد، مستدام و پایدار، سه سال اختیار دادن به یه مهندس مکلا دیدن داره مملکت و نظام و اقتصاد و همه چی رو با هم به فاک می ده .کم کم به نظر می آد که مرتبطین به یک مقام عالی رتبه دارن فضا رو آماده می کنن برای پذیرش بسته . بعدشم می گن با پذیرش بسته توطئه ی امریکا رو نقش برآب کردیم . حالا ببینین. اشکال احمدی نژاد غیر از عقاید و توهمات و عقده ها مهندس بودنش هم هست . این طفلی باهنر که خودشم از بد روزگار مهندسه یه بار گفته بود از نظر مهندسی رد کردن کوه از سوراخ سوزن ممکن هست اما از نظر اقتصادی به صرفه نیست . این ریاضی و فیزیک زیاد خوندن و قوانین جزمی رو از بر کردن یه کارایی با مخ آدم می کنه . یکی ش احمدی نژاد، یکی ش علی دایی .

خارجه-بهم می گفتن بشین مطالعه کن در زمینه ی کاربردهای پزشکی هسته ای در تصویر برداری قلب، گفتم خب رفرنس معرفی کنین . زیاد که پاپی شدم یکی از استادا گفت می ری تو پاب مد سرچ می کنی ... گفتم اوکی ، اگه می شه یه تکست بوکی چیزی ، استاده کف کرد که این گوساله دیگه کیه؟ کی آخه رفرنس می خونه نصفه شبی ؟ هم زیادی یه ... هم به روز نیست ... هم مزخرفه ...

داخله- از دولت هاشمی که چیزی یادم نمی آد، اما هشت سال دولت خاتمی ما رو بد عادت کرده بود که باور نمی کردم چیزی مث دولت احمدی نژاد با این حجم بسته بودن و این حجم تمامت طلبی بیاد سرکار . این علی آبادی پرسپولیس و استقلال رو که مثل ملک پدری نداشته ش تمشیت می کنه، بهش بگن بالای چشمت ابروست تار و مار می کنه، فدراسیون ها رو که قبضه کرده ... بچه های این شمر از دستش چی می کشن؟ فکر می کنین زن این آقا خبری از کمپین یک میلیون امضا داشته باشه ... معرفی کنین ثواب داره ...قیافه ش رو که توی عکسا ببینی زهره ت می ترکه ...(حجم رو با ه ی دو چشم هجم نوشته بودم ... اگه برم وبلاگ یکی رو بخونم ببینم حجم رو هجم نوشته یه فحش به اول و آخرش می دم در وبلاگ رو می بندم)

.....

باید برنامه کنم کمی حافظ بخونم .... شاملو نیاورده م با خودم ... صید قزل آلا در امریکا ترجمه ی یزدانجو عالی یه ... شنیده م اون یکی ترجمه ش بهتره ... و دیگر هیچ .

یکشنبه 9 تیر ماه سال 1387

آذین که زنگ می زد و از خبرهای جنگ احتمالی علیه ایران می گفت و این که آدم وقتی بیرونه خطرات رو جدی تر و پررنگ تر تلقی می کنه ... اما با توجه به این که منابع خبری من از اون موقع تا حالا هیچ تغییری نکرده فکر می کنم این خطری که الان صحبتش هست کمی جدی تر باشه .

هر وقت به حمله ی احتمالی علیه ایران فکر می کنم ته دلم بدم نمی آد که این اتفاق بیفته و یکی پوز این ها رو به خاک بماله . راستش وقتی ملتی اراده ی تحمیل خواسته هاشو به دولتش نداشته باشه ، وقتی حضور اعتراض آمیز علیه حکومت در خیابان جوابش کتک و زندان و مرگه کدوم آدم منتقدی بدش می آد که یه گنده لاتی پیدا شه و جوجه لات ها رو سر جاشون بنشونه . البته در صورتی که حمله منجر به سقوط رژیم بشه نه این که چهارتا بمب بندازن و فضا رو برای اقتدار گراهای نظامی-امنیتی بیش تر فراهم کنند .

اما حالا که به نظر این خطر نزدیک تر می آد و از حرفها بوی خون می آد ، آدم می ترسه . مسوول بنیاد فلان و ارزشهای دفاع مقدس گفته : ۳۲۰ هزار قبر در استان های مرزی برای سربازان دشمن که به هلاکت می رسند آماده خواهد شد . آدم تنش می لرزه از جنگ و از چنین کشت و کشتاری که در پرسپکتیو زمانی هست . جنگ نفرت انگیزه . واقعن . همونجوری که دیکتاتوری و شکنجه .

باید امیدوار بود.

یکشنبه 9 تیر ماه سال 1387

جزوه نوشتن در دانشکده ی پزشکی امری بسیار خطیر است که دانشجو را از حضور در کلاس درس بی نیاز می کند . کسی که جزوه را پاکنویس می کند بنا به حس و حال خود، گاهی اوقات مطبی سیاسی، گاهی اوقات نوشته ای برای عیان کردن میزان سواد و مطالعات و بیشتر اوقات برای سیگنال دادن به فرد خاصی از اون طرفی ها و بیان عشق و عاطفه اش در انتهای جزوه چیزی می نویسد . چیزی شبیه وبلاگ . آرش اباذری انتهای یکی از جزوه ها نوشته بود : کاری خبط تر از جزوه نوشتن نه دیده ام و نه شنیده ام . و من اضافه می کنم کاری خبط تر از وبلاگ نویسی نه دیده ام و نه شنیده ام .

اسم وبلاگ را عوض کردم .من تهران دهه ی هشتاد شمسی فعلن تمام شده و به تعبیر یکی یا بسیاری ، سی سال در آن شهر زنده گی کردیم حالا قرار است تا نمی دانم کی این شهر در ما زنده گی کند . جمله ی er gaat niets boven groningen اصطلاحی است بین اهالی اینجا که ایهام دارد . یعنی جایی بالاتر از خرونینگن نیست . هم از نظر کیفیت ، هم در نقشه ی هلند که نگاه کنی شمالی ترین شهر هلند است و بالاتر از آن هیچ شهری نیست .

لینک ها را هم سر و سامانی دادم . وب سایت هایی را که سر می زنم گذاشتم . لینک وبلاگ فرزان حدادی را هم از وبلاگ سیاسی اش به وبلاگ شخصی اش تغییر دادم . برای حفظ دوز حزب اللهی از نوع اصولگرایی وبلاگ هم لینک تابناک رو گذاشتم که عزیزان ارزشی گزینه ای برای انتخاب داشته باشند.

فعلن .

چهارشنبه 5 تیر ماه سال 1387

*غم مرگ برادر را برادر مرده می داند .

وقتی عادت کرده باشی در میکروسافت ورد بنویسی بعد کپی پیستش کنی توی ادیتور بلاگ اسکای می فهمی اگر فارسی ساز نداشته باشی نوشتن چقدر سخت می شه . و این دردی بود که در مدت یک ماه گذشته مثل چوبه ی دار دعبل خزاعی با خودم حمل می کردم .

*پنجره ها وا شده، همهمه برپا شده

دیدن ساکنین سابق ایران که امروز به یمن پیشرفت علم بشری هر یک در پوزیشنی در دانشگاه های اروپا و امریکا و استرالیا مشغول به کارند در عالم مجازی حکایتی است . بخصوص آوازه ی ننه من غریبم های نوستالژیکشان و چسناله های بنال وطنشان فعلن برای من مهوع است . بر سر آنم که گر ز دست برآید کارهای تهوع انگیز نکنم .

*قیاس «شهروند» با  «آدم به مثابه ی قطره ای از توده»

وقتی شهروند باشی در مقابل وظایفی که به عهده ات است حقوقی هم داری . حس نمی کنی حالا که من اینجا دکترم، انترنم، دانشجویم ! و مثل خر کار می کنم، کار می کنم، کار می کنم که چی؟ بهرحال چیزهایی هست که سیستم جامعه و دانشگاه و بیمارستان بعنوان شیتیل یا نازشست یا مزایا در اختیارت می گذارند . چیزهایی که گاهی بسیار کوچک اند اما تاثیر خود را به شکل رضایت درونی می گذارند.

*خاتمی و عبدالله نوری و تحریم

این مشارکتی ها هم هالو گیر آورده اند . در مصاحبه ی حجاریان و عبدی در شهروند امروز آقای حجاریان با ناز و عشوه ی عدم موضعگیری اسم عبدالله نوری را بعنوان کاندیدایی که بعضی ها مطرحش می کنند پراند تا موجی در جامعه به راه بیندازند و جامعه را نسبت به انتخابات ریاست جمهوری حساس کنند که موفقیت آمیز هم بود. کسی هم نبود که بگوید این عبدالله نوری که اینهمه از سیستم شاکی است و کوچکترین اظهارنظر سیاسی نمی کند نمی آید کاندیدای انتخابات شود که شما بحث رد صلاحیت را مطرح می کنید. مثل انتخابات قبلی که با میرحسین موسوی مردم را آماده کردید و آخر سر با معین که نه شهرت داشت نه کاریزما داشت و نه حرف زدن بلد بود انتخابات را با کمک ملت تحت تاثیر تلویزیونهای لس آنجلسی دو دستی تقدیم احمدی نژاد کردید. از این بگذریم که جمهوری اسلامی تازه رسیده است به دو قطبی دوست داشتنی خودش . دو قطبی نیروهای ذوب در ولایت ، این سر طیف قالیباف و بخش تکنوکرات سرداران سپاه آن سر طیف احمدی نژاد و بخش بسیجی-هیاتی سرداران سپاه . این ها قدرت را با امثال ناطق و عسگراولادی هم شریک نمی شوند خاتمی و نوری که جای خود دارند.

*پیام های خوانندگان و نویسندگان

آرش اباذری کثافت ، ای میل که جواب نمی دی، آفلاین که جواب نمی دی ، اس ام اس می زنی با شماره های مجهول و ناشناس که نمی شه بهش جواب داد... در بخش کامنت های این وبلاگ نظرت رو بگو . رضا تقریبن سی ساله از خرونینگن .

شنبه 1 تیر ماه سال 1387

آقای طبایی معلم انشای ما بود. محبوب ترین کلاس در کل دبیرستان کلاس انشای آقای طبایی بود. هنوز شرمنده ی آن روزی هستم که در کلاس داستانی خواندم از سری داستان هایی که در زنگ انشا می خواندم با عنوان چهل سال بعد .... و در یکی از داستان ها وصف مجلس عرق خوری بود و در دبیرستان خیلی مناسب نبود در اوایل دهه ی هفتاد چنین روایاتی بازگو کردن و خودم هم شرمنده بودم و آقای طبایی با سبیل های سپید و نگاه نجیب هشدار به من داد که حرمت کلاس و مدرسه را رعایت می باید . امروز در خبرها بود که شعر در باب خلیج فارس گفته اند اگرچه حوصله نکردم این سروده ی ملی گرایانه را کامل بخوانم ولی من باب احترام به دوست داشتنی ترین معلم زندگی ام این جا بازنویس اش می کنم . ارادتمندیم آقای طبایی ، رضا گلستانی کلاس دو ی چهار دبیرستان علامه حلی تهران سال تحصیلی ۷۳ -۷۴ .

خلیج فارس!

نگین شعر بر انگشتر مینایی ایران!

کتاب نیلگون رازهای سینه‌ی تاریخ!

رواقی آبگون،

       - دهلیز قلبی پرتپش، جوشنده‌ جاویدان

                              **

قدم‌گاه غرور و اقتدار پارس!

سریر پایتخت شوکت دریایی ایران‌زمین، از مشرق تاریخ تا امروز!

گذرگاه شرف، آوند خون گرم در رگ‌های ایرانشهر!

گلوگاه حیات و مرگ!

حریر بستر خواب و خیال سندباد و...

                                       - پوشش تابوت بایندر!

نماد قتل عام کاروان بی‌گناهی،

              - مردمی آسوده بر بال سفر

                                  - در انفجار ناگهان کینه و کابوس...

                              **

خلیج فارس!

تپش‌گاه صدف، گهواره‌ی رؤیای مروارید!

کمان لاجوردی‌فام، گردن‌بند فیروزه،

                     کلید قصرهای گنج زیر آب

بهشت گام‌های جاشوان، در ملتقای بوسه و دیدار

هیاهوخانه‌ی کالای صیادان و لنگرگاه شرجی‌ها...

طنین نبض ایران

            - بستر کیش و ابوموسی و تنب و خارک، قشم و هرمز و...

                    - دردانه‌های پیکر ایران!

پلی از آب، با طاق و ستونی از مقرنس‌های آبی‌رنگ

             - از آیینه‌های تندر و خیزاب

چمن‌زار نسیم و موج و کف، تالار آیینه...

                              **

در این آیینه‌ها پیداست:

سرود بادها در بادبان‌های شکوه ناوگان داریوش و نادر و عباس،

                                                           - با آهنگ پیروزی!

غرور زخمی مزدورهای دور یا نزدیک زیر گام‌های کوه‌وار فخر ایرانی

گریز کوسه‌های وحشی آن‌سوی دریاها

                                    - هلند و پرتغال و آندلس

                                                    - کمپانی غارت، بریتانی!

شکست استخوان و هیبت پادرگریز ناویان، بر تخته‌پاره‌ها و کشتی‌ها

فرو غلتیده در غرقاب‌های ترس .

                              **

در این آیینه‌ها پیداست:

عبور بافه‌های خشم خسرو، هرمز و شاپور،

- عبور بند از پا، طوق از گردن، طناب از کتف -

سزای ناسپاسی، کیفر دستان تازی‌های دست‌انداز...

صدای سیلی ایران به روی گونه‌های آز!

طنین‌افکن، میان موج‌ها، از دور...

**

چراغ افروز و گرمی‌بخش شب‌های زمین ،

                              - کانون روح آتش زرتشت!

درفش تا ابد در اهتزاز قوم ایرانی!

نشان افتخار سرزمین پارس

خلیج فارس ! ...

علیرضا- طبایی

جمعه 31 خرداد ماه سال 1387

صحبت های اخیر احمدی نژاد در مورد ربودنش توسط امریکایی ها منو یاد عموی مامانم انداخت ... این آقا که سی سال است به جمهوری اسلامی فحش می ده اوایل در نظر من که طفلی بودم نمود مبارزه بود و بعدها که احتمالن بیماری اش پیشرفت کرد و من هم یحتمل شعورم بیشتر شد علایم دمانس و اختلال شعور را روزبروز بیش تر در او می دیدم . او در وصف یکی از اعضای فامیل که طبیبی بود و الان هم از صدقه سر تبلیغ در شبکه ی دکتر مظاهری کلی مطب شلوغی دارد گفته بود امریکایی ها همین روزها این رو می دزدن ... در پرانتز عرض می کنم که این آقا همسر دخترخاله ی من بود و بعد از چند سال که جدا شدند این سوال در ذهن ما پیش آمده بود که آیا واقعن امریکایی ها شوهر دختر خاله من را قر زده اند؟

اما بعد ... ماجراهای دوران خاتمی ، اشتباهات خاتمی و اصلاح طلبان در کنار عدم درک صحیح مردم باعث شد در چالش هایی که پیش روی جمهوری اسلامی بود اقتدار گرایان کنترل اوضاع را در دست بگیرند و در واقع شاید دور از واقعیت نباشد که بگوییم ماجراهای آن سال ها باعث شد فاشیست ترین بخش های جناح راست به واسطه ی اعتباری که بابت سرکوب جریانات اجتماعی کسب کرده بودند و البته اعتماد به نفسی که در جریان این وقایع به دست آوردند به سطوح بالای سیاسی نفوذ کنند و کنترل را در دست بگیرند . اما از طرف دیگر سرکوب های آن دوران و شکست سنگین جنبش اصلاحات باعث شد نیروهای اجتماعی اصلاح طلب اعتماد به نفس خود را به کلی از دست بدهند و در تقابل با بخش امنیتی-نظامی رژیم خود را بازنده ی بازی های طراحی شده ی محافل فاشیستی بدانند .

اما ماجراهای اخیر ، نظیر خاموشی های گسترده و حضور پررنگ پلیس در سطح جامعه و افزایش فشارهای خارجی و تجمعات بی شناسنامه ی مردم در شهرهای بزرگ و کوچک می تواند تفسیر دیگری نیز داشته باشد ، این که اوضاع از دست آقایان در رفته و ما هم نمی دانیم . یعنی دچار بیماری رژیم بزرگ بینی ای شده ایم که در سال های پایانی رژیم شاه هم بود و باعث شد کنترل انقلاب سال ۵۷ به دست توده های پابرهنه بیفتد و آن شود که شد . ریزش های شدید در کابینه ی احمدی نژاد نیز می تواند این گونه توجیه شود . احزاب شناسنامه دار به درد همین روزها می خورند . هاشمی رفسنجانی هم هیچگاه بیخود اظهار نظر رادیکال نمی کنه . همچین دفاعی از آزادی را خاتمی هم نکرده بود .  

سه شنبه 28 خرداد ماه سال 1387

ماجرای دانشگاه زنجان و معاون دانشجویی این دانشگاه ماجرایی نیست که عجیب و باور نکردنی باشد. هرکس کمی آشنایی با آدم های این سیستم داشته باشد ( این آشنایی برای من از طریق مشاهده ی مستقیم در دوران سربازی در حضور افسران، درجه داران و کارمندان غیور نیروی انتظامی حاصل شد) می داند که عقده های جنسی در طبقه ی متوسط به پایین مذهبی که اتفاقن نیروی اصلی بدنه ی بوروکراسی نظام هستند بیداد می کند .شواهد علنی ماجرا را می شود در بازداشت سردار زارعی فرمانده ی پلیس استان تهران به عین الیقین عیان دید . و این عجیب نیست وقتی از ایران خارج می شوی مهمترین آزادی یی که داری ، آزادی از حس عدم امنیتی است که در ایران روز و شب همراهت بود . نه عدم امنیت جانی از ترس دزد و آدمکش و لات و رذل ، که عدم امنیت روانی از حضور دائم پلیس در تمام عرصه های زندگی خصوصی ات . ماجرای دیگری که حضیض کثافت جنسی را در متصدیان امر مشغول در درونی ترین لایه های نظام نشان می دهد نگاهی دوباره است به فیلم بازجویی از همسر سعید امامی ، که بازجو ، جواد آزاده چه سوالات شنیعی را از متهم می پرسید و در واقع اگر در سیستمی ملایم تر رشد می کرد می شد پیش بینی کرد که جواد آزاده با آن حجم از فانتزی های جنسی می توانست کارگردان بزرگی در عرصه ی فیلم های پورنو شود.

اما مشاهده ی فیلم آقای دکتر مددی با آن اضطراب و بیقراری و بلاتکلیفی با تمام خشمی که نسبت به یک مدیر میانی نظام دارم ، ناراحت کننده بود . از آن جهت که یادآور خاطرات اینچنینی ام در برخورد با نیروی انتظامی بود . وقتی مثل گنجشکی در کنجی گیر می افتی و راه فراری نداری . به جرم داشتن مشروب و فلان و فلان ، به جرم همراه بودن با کسی که دوستش داری یا نداری ( به اون دیوث ها چه؟) و در این بی پناهی آخر کار یا پولی باید می دادیم یا در بازداشتگاه می خوابیدیم و دادگاه می رفتیم ...

 

دوشنبه 20 خرداد ماه سال 1387

هنوز می شود به بهانه های کوچکی خوشحال بود ، اگرچه دلت می گیرد وقتی می بینی دوشنبه است و تشییع جنازه ی نادر ابراهیمی ، یکی از بزرگ های بیست ساله گی ات ، و تو چند هزار کیلومتر دورتر از شهرت ایران را در اینترنت زنده گی می کنی . البته ندایی هست در درونت که می گوید دیوث تو اگر ایران هم بودی عمرن به این تشییع جنازه می رفتی ، و ایران جایی است که بزرگان فرهنگ و سیاست اش در تشییع جنازه ها پاس داشته می شوند و من گشاد در چند سال اخیر که به پاسداشت بزرگی رفته ام تشییع جنازه ی مرحوم ورجاوند بود که در بیمارستان فرهنگیان نیاوران چند صد متری خانه مان بود . اما بهرحال حس غریبی است ، حسی شبیه حسی که چند روز قبل داشتم با چند دوست از شمال می گفتیم و یک لحظه حس کردم که شمال رفتن بر خلاف همیشه ی زندگی دیگر به این راحتی ها در دسترس نیست !!

اما بهانه های کوچک خوشحالی.... امروز وقتی در آسانسور بیمارستان بالا می آمدم دیدم روی دیوار آسانسور به زبان هلندی دیالوگی نوشته شده ، آخرش هم ارجاع داده به مارگرت دوراس کتاب فلان ... خب این خوشحال کننده است که در آسانسور بیمارستانت از مارگریت دوراس نقل قول کنند دیگه نه؟؟

یکشنبه 5 خرداد ماه سال 1387

دوستی هنگام ترک وطن گفته بود دنبال مغزم که می خواست فرار کند راه افتادم ....از چه چیزی فرار می کنی وقتی فرار می کنی؟ آیا وقتی در مملکتی دموکراسی نیست ُ معنایش این است که حکومت نماینده ی مردم نیست؟ پس چرا در ممالک مدرن نمی توان غیر از دموکراسی راهی برای حکمرانی پیدا کرد؟ آیا حکومت ما نماینده ی اقشار پایین اجتماع است؟ آیا طبقه ی متوسط ما در حد طبقه ی متوسط اروپایی و امریکایی اند و هر مشکلی هست از پابرهنه هاست؟ آیا معین که پزشک کودکان بود، با این توجیه کاندیدای ریاست جمهوری شد که ملت ما صغیرند؟ آیا اظهارنظر باهنر که به مدیریت مهندس وارانه ی دولت انتقاد کرده بجاست؟آیا تحصیلات رییس جمهورها در استراتژی های ملی تاثیرگذار است؟ آیا بهتر نیست یک روانکاو نامزد دوره ی بعدی ریاست جمهوری شود؟ آیا جامعه شناسی جدید اتفاقات رویه ی اجتماع را ناشی از جمع بردارهای کنش ها و روحیات تک تک مردم می داند؟ آیا ان الله لایغیر مابقوم حتا یغیروا ما بانفسهم توجیه در جامعه شناسی جدید دارد؟ اگر ندارد آیا اشکال در جامعه شناسی جدید است یا حرف دکتر سروش درست است؟ آیا همه گیر شدن اندیشه ی دکتر سروش در سطح جامعه ُ متوسط سطح دینداری جامعه را ارتقا می دهد یا تنزل؟ آیا ارتقای سطح دینداری جامعه تاثیر مثبتی در فرهنگ جاری جامعه می گذارد یا بی تاثیر است؟ آیا این اتفاق قابل بسط به حکومت هم هست؟ آیا حکومت دینی لزومن حکومت با اخلاق تری است ؟ آیا اخلاق تعریف مطلقی دارد؟ آیا ما با اخلاقیم؟ آیا من با اخلاقم؟