پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1391

دیشب از بحث سر این که چه حال خسته ای داریم که تحمل طنز شارپ رو نداریم رسیدیم به این که خستگی در من اینقدر شدیده که تحمل تکنیک در ادبیات و سینما رو هم ندارم .. که عباس چه حال خسته ای داره .. چه حال خجسته ای

پنجشنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1391

پست اخیر وبلاگ خرس که ترکونده فضای مجازی رو خیلی به دلم نشست.. این ویکندها.. این ویکندهای غنی.. این ویکندهای پر از لحظه ی ناب.. کوله پشتی و شیشه ی خالی آب گلابی و سوتین سورمه ای، باغ های پرتقال و بولروی روال... آنچه شما خواسته اید انگار... 

این ویکندها این نقطه ها برای پر کردن و جرقه زدن در تاریکی تنهایی وجود عالی ان.. اما نقطه ی عطف (اگر نقطه ی عطف مهم باشه) یه شرطش اینه که تابعت پیوسته باشه 

سه شنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1391

از ابتکارات نوشتاری جماعت گودری دوتاش خیلی پررنگ تو ذهنم مونده.. خیلی خلاقانه و بجا بودن و یادم نیست کار کی بود.. 


«ما هیچ، ما به گا»

و 

«من پر از میل زوالم.. عزیزم تو در چه حالی؟»

پنجشنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1391

یه ویکند خیلی طولانی داره شروع می شه .. فردا نمی تونم برم سرکار باید برم دنبال تمدید اقامت .. شنبه و یکشنبه و دوشنبه که روز ملکه ی هلنده و تعطیله .. از الان می تونم پوچی دوشنبه شب و رخوت سه شنبه صبح رو لمس کنم.. فردا شب باید برم مهمونی بیمارستان برای دانشجوهای دکترا .. که سوشالایز کنیم با نسل آینده ی متخصصین بی آینده ی نگران آینده.

حرفای صد تا یه غاز.. چرا بره آدم؟ واقعن اگه فهمیدی به منم بگو .. کردن کارهایی که دوست نداری و گفتن چیزهایی که دوست نداری و رفتن به جاهایی که دوست نداری.

یاد یه مطلبی افتادم که ۷ سال پیش تو یه وبلاگی م نوشته بودمش.. و چقدر همه چی تکرار می شه. چقدر من تکرار می شم. چقدر غرهام تکراری ان که جالبه که همون ۷ سال پیش ارجاع داده بودم به مقاله ای که چند سال قبل ترش نوشته بودمش:



جمعه 18 شهریور ماه سال 1384
نمادهای دشت مشوش
گاهی اوقات آدم اشتباهاتی می کنه که برای مدت خیلی زیادی مجبوره تاوانشو پس بده ... آدمهایی رو بعنوان دوست دور وبر خودت انتخاب می کنی که یه خلآ ی رو توی وجودت پر کنند (اون خلآ خودش ناشی از یه اشتباه قبلی بوده !!) بعد اون روابط چون خیلی معقول نبوده و خیلی با تو جور نبوده سطح تورو می آره پایین تو هم می شی هم سطح کوتوله ها ... وقواعد دنیای کوتوله ها برای تویی که یه زمانی می خواستی پیش بروی ،بالا بروی پیاده می شه ... و تو فرو می روی ... یه روزی که خیلی بهتر و بالا تر از امروز بودم ناراضی از شرایط موجود توی مقاله ای در یک نشریه ی دانشجویی همین مضمون رو که از یکی از داستانهای کتاب نمادهای دشت مشوش اسماعیل فصیح برداشتم و نوشتم ... تو پیش نرفتی ،تو فرو رفتی ....امروز یکی از روزهاییه که از دنیای کوتوله ها فاصله گرفتم (به اجبار ) .... راه طی شده ،استفاده از تجربیات بشری در زندگی خیلی معتبر تر از کوره راههایی هست که خودت به ابتکار خودش توشون گلگشت بزنی ...یه زمانی می گفتم ترجیح می دم به جای طی کردن راههای تکراری توی کوره راهها اینقدر بگردم که راه اصلی رو خودم پیدا کنم ...راه خودم ...ولی دیگه از دنیای کوتوله ها خسته شدم .... کوره راهها پر از کوتوله هاست و من چه مدت زیادی رو با کوتوله ها طی کردم ...خیلی اوضاع بهتره ...به شاهراه بر می گردم گرچه خیلی محافظه کارانه ست ...اما محافظه کارا آدمای قابل اعتماد تری هستن .....(البته با قرائت خودم از محافظه کاری ...) .... این مطلب توبه نامه ای نیست از زندگی چند سال اخیر من ، از تلاش خودم در کوره راههای این زندگی زیبا و هیجان انگیز چیزهای زیادی یاد گرفتم که شاید در شاهراه به دردم بخوره ... بعضی از اشتباهاتی که در این مدت کرده ام بزرگ بوده اند و باعث شده بعضی چیزهایی که دوست داشتم به دست بیاورم رو miss کنم ... مهم نیست ولی حیف ....بای

عجب .. هنوز تو کوره راهم البته.. فکر می کنم تو شاهراه جایی برام نیست و جالبه که حالا می دونم اسماعیل فصیح تلمیحی تضمینی به فروغ داده بوده در اون داستان که:


تمام روز را در آئینه گریه میکردم

بهار پنجره ام را

به  وهم سبز درختان سپرده بود

 تنم به پیلهء تنهائیم نمیگنجید

و بوی تاج کاغذیم

فضای آن قلمرو بی آفتاب را

آلوده کرده بود

نمیتوانستم ، دیگر نمیتوانستم

صدای کوچه ، صدای پرنده ها

صدای گمشدن توپهای ماهوتی

و هایهوی گریزان کودکان

و رقص بادکنک ها

که چون حبابهای کف صابون

در انتهای ساقه ای از نخ صعود میکردند

و باد ،  باد که گوئی

در عمق گودترین لحظه های تیرهء همخوابگی نفس میزد

حصار قلعهء خاموش اعتماد مرا

فشار میدادند

و از شکافهای کهنه ، دلم را بنام میخواندند

 

 

تمام روز نگاه من

به چشمهای زندگیم خیره گشته بود

به آن دو چشم مضطرب ترسان

که از نگاه ثابت من میگریختند

و چون دروغگویان

به انزوای بی خطر پناه میآورند

 

 

کدام قله کدام اوج ؟

مگر تمامی این راههای پیچاپیچ

در آن دهان سرد مکنده

به نقطهء  تلاقی و پایان نمیرسند ؟

به من چه دادید ، ای واژه های ساده فریب

و ای ریاضت اندامها و خواهش ها ؟

اگر گلی به گیسوی خود میزدم

از این تقلب ، از این تاج کاغذین

که بر فراز سرم بو گرفته است ، فریبنده تر نبود ؟

 

 

چگونه روح بیابان مرا گرفت

و سحر ماه ز ایمان گله دورم کرد !

چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد

و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد !

چگونه ایستادم  و دیدم

زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی میشود

و گرمی تن جفتم

به انتظار پوچ تنم ره نمیبرد !

 

 

کدام قله کدام اوج ؟

مرا پناه دهید ای چراغ های مشوش

ای خانه های روشن شکاک

که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر

بر بامهای آفتابیتان تاب میخورند

 

مرا پناه دهید ای زنان سادهء کامل

که از ورای پوست ، سر انگشت های نازکتان

مسیر جنبش کیف آور  جنینی را

دنبال میکند

و در شکاف گریبانتان همیشه هوا

به بوی شیر تازه میآمیزد

 

کدام قله کدام اوج ؟

مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش - ای نعل های

خوشبختی -

و ای سرود ظرفهای مسین در سیاهکاری مطبخ

و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی

و ای جدال روز و شب فرشها و جاروها

مرا پناه دهید ای تمام عشق های حریصی

که میل دردناک بقا بستر تصرفتان را

به آب جادو

و قطره های خون تازه میآراید

 

 

تمام روز تمام روز

رها شده ،  رها شده ، چون لاشه ای بر آب

به سوی سهمناک ترین صخره پیش میرفتم

به سوی ژرف ترین غارهای دریائی

و گوشتخوارترین ماهیان

و مهره های نازک پشتم

از حس مرگ تیر کشیدند

 

 

نمی توانستم دیگر نمی توانستم

صدای پایم از انکار راه بر میخاست

و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود

و آن بهار ، و آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت ، با دلم میگفت

" نگاه کن

تو هیچگاه پیش نرفتی

تو فرو رفتی .
سه شنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1391

هیچ حکمی برا تو نبود.. بچه چی کار با من کردی.. سرتق! همه ی عمرمو خراب کردی





دوشنبه 4 اردیبهشت ماه سال 1391

حتا اگه عاشق فرزندان خلافکار تباه شده باشی از همان زمان خودت نیز، باز نمی تونی بگی گاهی مبهمانه دلت تنگ نمی شه برای دختران شرم

شبنم 

افتادگی 

رمه! 


جمعه 1 اردیبهشت ماه سال 1391

شلم شوربا رو هم بزن ... شلپ شولوپ .. شلپ شولوپ .. بوق کامیون توی جاده.. گرگ و میش .. غروب .. بووووووووق.. مرتضا داره کلنگ می زنه .... شرق شرق شرق شرق... شلم شوربا رو هم بزن .. شلپ شولوپ .. گه شوربا شد .. ریده م توش آخه .. شلپ شولوپ .. قطار کامیون ها .. نفتکش ها .. تنگه ی هرمز... ابوموسی .. شلپ شولوپ .. عرق می کنیم .. زیر دیگ رو کم کن.. صداقطع شد... روی سکوی چندین شما؟ .. نخود بریز.. کجا خب؟ .. شلپ شولوپ .. به جزییات دقت کن .. نمک؟ .. کافی .. فلفل؟ .. کافی... سیگارت؟ .. نارنجک.. اکلیل؟.. سرنج .. شلپ؟.. شولوپ .. شلم؟ .. شوربا؟ .. نه!! حکم ..آخه من حکم تو رو نداشتم پسر! چی کا کردی با خودت؟ .. صداقطع شد.بذار من برم تو ارتفاع آنتن نمی ده اینجا.. مرتضا! مرتضا! رو کدوم سکویی؟ .. برین گمشین.. بیا قهوه بزن مرتضا سرده .. خیلی سردمه محسن.. بیا یه دیقه


دوشنبه 28 فروردین ماه سال 1391

-زور بزن، زور بزن ... نفس عمیق بکش، زور بزن


تو اتاق زایمان بارها و بارها اینو به مادران پا به زا می گی ... یارو نمی دونه که از این توله چی در می آد.. کیونش می ذاره .. چی یه .. کی یه .. ولی غریزه ی بقا وادارش می کنه که زور بزنه .. که اون کروموزوم ها لااقل یه نسل دیگه دست به دست بشه .. خیلی ها هم وسط زور زدن می ریدن .. خیلی واقعی .. خیلی نمادین 

یکشنبه 27 فروردین ماه سال 1391

باب دیلن می خونه که قراره به یکی خدمتی کنه .. باقالی رشتی پاک می کنم که باقلا قاتق درست کنم واس خود.. یاد یه دوست می افتم که می گفت رفته بودن یزد خونه ی فامیلاشون .. بچه بودن .. ملت داشتن باقالی پاک می کردن .. دختر عمه ای کسی ش که ۵-۶ سالش بوده می گه: کسخل! چرا به باخه لا می گی با-خا-لی.. اسمش با-خه-لاس .. تکرار کن با-خه-لا.. ته-رونی شدی؟.. هی وسط پاک کردن باقالی صدای دوستم که ادای فامیلشونو در می آورد تو گوشم می پیچه .. به خودم می گم کسخل! با-خه-لا.. و می خندم واس خودم .. 

متوجه شدم که زبون دوستم رو موش نخورده و خیلی خوشحال شدم از دستش...

به این نتیجه رسیدم که همه چی رو هم نباید تو وبلاگ نوشت .. بخصوص که مادر آدم هم آدرس وبلاگ آدم رو داشته باشه .. حتا همه چی رو نباید تو فیسبوک نوشت .. بخصوص که مادر آدم از فیسبوک برادر آدم می تونه فیسبوک آدم رو چک کنه ..حتا حلقه ی پلاس آدم هم که یه خورده مشکوک و قر و قاط باشه .. می مونه چاه امامعلی و سایکوتراپیست .. خلاصه که بعد از بیش از یک ماه دو ماه یه قراری با سایکوتراپیست گذاشتم .. یه معاشرت خوب حتا اگه به زبان انگلیسی هم باشه باز معاشرت خوبه 

یکشنبه 27 فروردین ماه سال 1391

اتکا به نفس و تخسی و بچه پر رو بودن همه شون عالی ان ..

انگار در جستجوی زمان از دست رفته اون سلطنت نفس رو دارم در ملت جستجو می کنم ..  و نفس مفهومش قاطی شده .. از منٍ من تنزل کرده به قضاوت دیگران از منٍ من .. هرچند که بگی قضاوت دیگران به تخمم .. انگار همیشه سرشاری از آدرنالین برای ری-اکشن نشون دادن به کوچکترین هینتی از قضاوت دیگران..

چند وقتی یه فکر می کنم جایی که ایستاده م جایی یه که خیلی آدم همسان و همفاز حضور ندارن.. فکر می کنم تف به روش ات سایکوتراپیست که تنها و خودآگاه رهامون کردی وسط گله ی انسانی

هنوز با گذشته ی خودم حال می کنم.. اگرچه دیگه من نیستم.

خیلی منو یاد گذشته م می ندازه ..


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>