FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 29 خرداد ماه سال 1386

تق .. تق .. تق .... چکش سکوت بر میز قاضی می خورد و صدایش در سالن دادگاه می پیچد....همه سکوت می کنند ....« رای را قرائت می کنیم .... به موجب ماده ی فلان از قانون بهمان به دلیل سه فقره تجاوز و 4 قلم قتل و سرقت مسلحانه شما از سوی دادگاه محکوم شناخته شدید و به اشد مجازات ، اعدام محکوم می شوید» ... هلهله ی شادی خانواده های قربانیان ... وکیل متهم سر به زیر انداخته ... متهم سال هایی را که گذشت مرور می کند .

جوخه ی آتش به فرمان من ، آماده .... نشانه گیری ... آتش ..... جنازه ای بر دیرکی آویزان می شود ... طنابهایی که سفت بسته شده اند اجازه سقوط به متهم نمی دهند ... از پشت چشم بند خون شره می کند ....جریان خون به پوکه های روی زمین افتاده می پیوندد .... تیتر روزنامه های فردا :« دشمن انقلاب خلق به دست جوخه های خشم انقلابی به هلاکت رسید » ..تصویرهای سوراخ سوراخ فرد اعدامی روی جلد تمام روزنامه ها را پر کرده .... مردم با شادمانی به ثمر رسیدن انقلاب را جشن می گیرند .

اضطراب موج می زند .... یک بار دیگر تمام اتصالات را چک می کنند .... با کشیدن یک ضامن تمام نارنجک ها منفجر خواهد شد .... برادرش را در آغوش می گیرد ... نوزده سالی دارد ... شاید یک روزی وقتی سرزمین اش آزاد شود میدانی را در شهر محل تولدش به نام او متبرک کنند .... در میان دود سیگار و بوی تند مشروب و موسیقی تند جاز صدای انفجاری به گوش می رسد ..... 32 نفر در یک عملیات انتحاری در یک کلاب شبانه جان باختند .

به مرخصی شب عید فکر می کند ... یک هفته بیش تر نمانده .... تمام شب های جشن سال نو در کنار نامزدش و دوستانش ..... تعطیلات خوبی خواهد بود .... خمپاره را از جعبه ی مهمات بیرون می آورد .... ضامن را می کشد... در دستگاه خمپاره انداز می اندازد .... 500 متر آنطرف تر اول نور پر رنگی سیاهی شب را پاره می کند .... صدای انفجار می آید .... 4 نفر به شهیدان جبهه ی مقابل اضافه می شود .

در سازمان ملل رهبران بیش از دویست کشور جهان در ضیافت شامی کنار یکدیگر آرزومند صلح جهانی هستند .... لیوان ها به سلامتی یکدیگر به هم می خورد ..... رهبران عکس یادگاری می گیرند ... با لبخند ...در همان لحظه  محموله ی اسلحه ی روسی از طریق رابط اروپایی به قبیله ی افریقایی می رسد .... در همان لحظه وطن پرست عرب در اردوگاه آموزشی پاکستان برای قتل هموطن اش آموزش نظامی می بیند ... در همان لحظه در راهپیمایی ضد دیکتاتوری در امریکایی جنوبی سه جوان دانشجو به قتل می رسند ... در همان لحظه قانون، جوان کرد را به جرم زنا به قتل می رساند .... در همان لحظه صد ها گلوله از صدها سلاح صفیر می کشد .... میلیون ها دلار در کیف های سامسونت از این سو به آن سو می رود ... چاه های نفت تلمبه می زنند و پالایشگاه ها با شعله ای می سوزند ..... رهبران از ضیافت شام به اقامتگاه های خود آمده اند .... روز کاری سختی بود .... در جای خود غلت می زنند و به آینده ی کشور خود می اندیشند .

 

دوشنبه 28 خرداد ماه سال 1386

دو نفر ... رو در رو .... با تمام هیبت ... برای پایان .... در بهترین لباس ها ... در آراسته ترین وجه .... اسلحه ها رو خودم چک می کنم .... این بار دوئل باید پایانی داشته باشد .... در نقش داور و حریف .... نیتم :پاک بودن دوئل ... اسلحه ی خودم را چک کنم کافی ست .. شلیک خواهم کرد ....گفته بودم .... تیرم خطا نمی رود .... یک .... دو .... سه .... هشت .... نه .... ده ....بر می گردم ... شلیک نمی کند .....در چشم هایش خیره می شوم .... اشک است ... ضعف است .... چی ست؟ ... اسلحه را بالا می آورم .... رو به روی شقیقه .... این بار دوئل برنده می خواهد ... قربانی می خواهد .... شلیک ... صدای انفجار باروت توی جمجمه ام می پیچد ....خون از شقیقه ام فوران می کند .... این بار دوئل برنده دارد .... قربانی دارد .... دوئل تمام می شود .

دوشنبه 28 خرداد ماه سال 1386
وقتی شخصیتی از فیلمی یا کتابی خیلی به نظر آشنا می آد شاید غلط باشه که فکر کنیم استثنا بوده ... اگر شخصیت درست نوشته شده باشه نمونه هاش دور و برمون کم نیستن ... شخصیت شکاک ، کودک ، حسود ، عاشق، اضطرابی ، وسواسی ... دور و بر ما زیادن ... اگر کسی روی خودش کار نکرده باشه .... زیاد به خودش فکر نکرده باشه ...فطری رفتار کرده باشه ..... تجربه نکرده باشه .... می شه کپی شخصیت های فیلم های کلاسیک ..... رفتار کردن با این آدم ها هم آسونه ... بچه ی اول دبستانی رو راحت می تونی با یه مساله ی ریاضی بپیچونی .....ولی خب سر و کله زدن توی کلاس اول دبستان پشت اون نیمکت های تنگ و کلاس های نمدار خیلی هم دلچسب و آسون نیست ....
شنبه 26 خرداد ماه سال 1386

 نام : *******    شغل : دانشجو

Chief complaint  : خوشحال نبودن

Present illness : بیمار تا سال 76 داشت زندگی اش را می کرد . در این زمان به دنبال آشنایی با یک فرد از جنس مخالف دچار هیجانات روحی شدید شد . از آن دوران ذوق زده گی ، تجمعات دورهمی ، شور و هیجان و داستان هایی که در همه ی عشق های جوانی به چشم می خورد در زنده گی بیمار بوجود آمد . دو سال بعد بیمار که برای دیدن معشوقش نصفه شب به خیابان آن ها رفته بود توسط جوانان محله ی آن ها مورد ضرب و شتم شدید قرار گرفت و مدتها در بیمارستان بستری بود . جوانان آن محل از قدیم الایام شعارشان این بود که : ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری ... بر حذر باش که سر می شکند دیوارش .... معشوقه ی جوان فوق الذکر به جای این که جلوی پدر و مادر و برادران و جوانان محله شان بایستد توی پستوی خانه قایم شد و البته به روایت نزدیکان و آشنایان اش تا صبح اشک می ریخت . بعد از این که بیمار از دوران نقاهت خارج شد با شنیدن خبر اشک معشوقه باز فیل اش یاد هندوستان کرد و روی دیوارهای محله ی طرف یادگاری می نوشت . سرکوچه می ایستاد تا معشوقه را ترک موتور سوار کند و به محل کارش برساند . معشوقه چه گردشی می کرد ترک موتور . کاخ سعدآباد . مجلس . خیابان بهشت . خیابان پاستور . تا وقتی که بعد از دوسال خبر رسید که معشوقه ی طرف مهمونی گرفته و همه ی بچه محل ها و فک و فامیل رو دعوت کرده غیر از عاشق دلخوسته ی کتک خورده . چند وقت بعد هم خبر عروسی ش رو با یکی از بچه محل ها تو روزنامه ها چاپ کردن . بیمار از اون زمان به بعد دیگه بی خیال عشق و عاشقی شد و این شعر رو کوچه به کوچه ی شهر روی دیوارها می نوشت : ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری ... کون لق ات بگذر کوچه شان بن بست است .... و بچه محل ها که دیگه فامیل شده بودند با معشوقه ی بیمار باز هم هر جا بیمار را می دیدند کتک ش می زدند و این طوری شد که بیمار با تابلوی شکستگی استخوان ها و دپرشن شدید در بیمارستان بستری شد .

Family history ‌ : خانواده ی بیمار هم از عشق و عاشقی خیری ندیده بودند و از صد سال پیش به این سو  یا کتک خوردند و اعدام شدند یا مثل پدر بیمار شهید شدند .

Past medical history  : بیمار در بعضی موارد حاد سابقه ی مصرف داروهای ضد افسرده گی و بعضی داروهای روانگردان را داشته است که باعث منزوی شدن او و گهگاه بد و بیراه گفتن به بچه های همه ی محله های شهر را داشته و در بعضی موارد سایکوز حاد چشمهایش چپ شده و به همه چپ چپ نگاه می کرده .

Review of systems :

مو: بیمار دچار ریزش مو می باشد و قبل از آن هم انگیزه ی زیادی برای اصلاح موها نداشته و موهایش را از ته می تراشیده است .

صورت : بیمار نسبت به اصلاح صورت حساسیت دارد از طرفی نسبت به رویش مو در صورت هم حساس است . از افراد بی ریش و کوسه هم خوشش نمی آید . جدیدن از ماسک برای پوشاندن صورت استفاده می کند .

قلب : قلب بیمار گنجینه ی عشق های خام و نپخته است . بیمار این ها را ناشی از شرایط اجتماع و عدم شناخت صحیح از جنس مخالف می داند .

مغز: مغز بیمار پر از اسامی دهان پر کن است . اقیانوسی است به عمق یک وجب از موسیقی راک امریکایی تا احمد فردید.

تناسلی : وضعیت این ناحیه ی بیمار خیلی بغرنج است و در ارتباط مستقیم با قلب و مغز بیمار است . بیمار نمی داند با این ناحیه چه کار کند ولی تنها بخشی از بدن بیمار است که نسبت به اصلاحش انگیزه دارد .

دست و پا : بعد از بارها کتک خوردن نه دست های بیمار نای نوشتن دارد و نه پاهایش یارای رفتن .  

جمعه 25 خرداد ماه سال 1386

دیروز جلوی سفارت انگلیس غلغله ی ماموران یگان ویژه بود ....توی این هفشده سال یادم نمی آد توی تجمعی از نیروهایی که خودی محسوب می شن ( دانشجویان بسیجی ترتیب دهنده ی این تجمع بودن در اعتراض به برگزاری جشن تولد ملکه ی انگلستان)  این همه مامور بریزن .... به هرحال دوره ی بعد از خاتمی دوره ی جدیدی یه توی نظام .... دوره ای که عماد افروغ به قول اصلاح طلبان راه یافته به مجلس هفتم بعد از اون انتخابات معروف نماینده ی شجاع مجلسشه و به ترور هم تهدید می شه .... دوره ای که قوه قضاییه مدافع مطبوعات آزاد شناخته می شه .... دوره ای که سردار قالیباف نیروی مورد حمایت اصلاح طلبان تکنوکرات برای اداره ی پایتخت شناخته می شه .... و این بار حجم عظیمی از نیروهای انتظامی که توی عکس های ایسنا می شه دید در مقابل دانشجوهای بسیجی .....

به هرحال تولد ملکه س دیگه .... ظاهرن کلی ایرانی هم دعوت بوده ن .... جای ما خالی .... فرقی نمی کنه تولد ملکه باشه یا حسن منافی ... حتا می خوام بگم با اینکه حسن دوست صمیمی مه و ملکه رو حتا یک بار هم ندیدم می شه حدس زد تولد ملکه بیش تر خوش می گذره توی باغ سفارت در خیابان فردوسی تهران .....جای ما خالی .....ان شاء الله سال آینده اگر حضرت ملکه زنده بودند ما رو از قلم نندازن .... قول می دیم بی جنبه بازی هم در نیاریم .... از آقای حیاتی اخبار که می گن توی مهمونی حاضر بوده که باحال تریم

سه شنبه 22 خرداد ماه سال 1386
جلوی بیمارستان فرهنگیان نیاوران که زمانی درمانگاه منظریه بود جمعیت زیادی حاضرند ... وحید رو می بینم ... یه سلام و علیکی و می خواد حال برادرانم رو بپرسه که به بهانه ی دیدن علی می پیچونمش ... علی نزدیک آمبولانس وایساده .... خیلی ناراحت ... پیراهن و شلوار پوشیده ... به کت و کراواتم اشاره می کنم میپرسم مگه رضا خاتمی مرده که تیپ مشارکتی زده .... حواسش نیست ... سراغ آتوسا رو می گیرم و پیداش می کنم ... اصولن آدمایی که سیاست رو کم تر جدی می گیرن برای این تیپ مراسم همراهای بهتری ان ... یه دختر قد بلند با چشم و ابروی مشکی داره عکس می گیره ... فکر می کنم این چقدر شبیه یکی یه ... چقدر آشناست .... وچقدر خوبه .... راه براه آدمای معروف سیاسی و روزنامه نگار رو می بینی ... بیشتر از آدمای معمولی .... امیرانتظام هست ... غلامعباس توسلی ... سحرخیز .... این دختره کی بود ؟ .... الهه کولایی هم هست و علی می گفت تاجزاده رو هم دیده .... رییس دانا با اون تیپ آرتیستی و کراوات همیشه گی .... با این کراوات احساس خفه گی می کنم ... فکر می کنم چقدر سخته که آدم یه عمر کراوات بزنه .... دختره داره از جسد دکتر ورجاوند که در پرچم ایران پیچیده شده عکس می گیره .... نیروی انتظامی یک سرهنگ 6 تیغ رو فرستاده که نذاره جمعیت وارد خیابون نیاورون بشن .... شاه حسینی که تیپش بیشتر به سران موتلفه می خوره داره باهاشون چونه می زنه و چقدر خوب هم چونه می زنه ... برای اولین بار حس کردم ازش خوشم می آد .... آروم و با منطق اجازه می گیره که تشییع جنازه به سمت خیابون نیاورون بره تا جلوی فرهنگ سرا .... جلوی میدون نیاورون یادم می افته ... یه شب با آذین رفته بودیم فود کورت جام جم ... دختری که الان داشت از جمعیت عکس می گرفت با یه اکیپ از دوستان مشترکمون اومده بودن اونجا .... آخر شب خیلی تردید داشتم و بعد از اون مدت ها دنبالش می گشتم ... کورش زد پشتم ... تعجب کردم .. اون اینجا چی کار می کرد ؟ ... یادمه وقتی که برای خاتمی تبلیغ می کردیم سر کوچه مون اعتراض می کرد که چرا پوستر ها رو به درخت می چسبونین ؟ .... سبز بود گرچه کت شلوار آبی آسمونی پوشیده بود .... پرسید که هنوز دستی در سیاست دارم ؟ که از حضور در مجالس تشییع و ترحیم گفتم و بی فایده بودن عمل سیاسی و از دغدغه ای که زیر این آفتاب کشونده بودش این جا پرسیدم که سیاسی یه؟ که از دغدغه های فرهنگی و اجتماعی گفت و از ان جی او یی که تنک است و کاری که نمی شود کرد .... یوسفی اشکوری رو نشونش دادم با کت و شلوار و از خلع لباسش گفتم ... و پیمان عارف و دردسرهایی که به خاطر مبارزات دوران دانشجویی کشیده بود .... یاد خرداد 82 افتادم .... و دکتر فرجی که توی مسجد دانشگاه چی جوری غائله رو سیاستمدارانه خوابوند با کمک امدادهای سفت و سخت بیرون دانشگاه البته ..... و پیمان عارف که اون موقع ها خیلی پر شور و شر تر از حالا بود و البته کم تجربه تر ... که تجربه ی زندان کم تجربه ای نیست .... جلوی فرهنگسرا نماز خوندن ... و اتوبوس ها آماده بودند که به سمت بهشت زهرا برن .... موقع خداحافظی هرچی گردن کشیدم اون دختر بلند قد با چشم و ابروی مشکی رو ندیدم .
یکشنبه 20 خرداد ماه سال 1386
دیگر کسی پیرمرد را احضار نمی کند ... دیگر کسی پیرمرد را زندانی نمی کند ... دیگر کسی سه شنبه ها زنگ خانه ی پیرمرد را نمی زند .... دیگر کسی صدای اعتراض پیرمرد را در جیرفت و تخت جمشید و کردستان و آذربایجان نمی شنود ... یک امضای دیگر از لیست امضاهای مشترک چند ده تایی و چند صدتایی کم شد ... دکتر پرویز ورجاوند صبح شنبه ۱۹ خرداد هشتاد و شش در بیمارستانی در نیاوران تهران درگذشت ... اخبارش رو اگر بروز کنند اینجا می شه دنبال کرد
پنجشنبه 17 خرداد ماه سال 1386
امروز که صبح زود از خانه خارج شدم در پیاده روی خیابون سهره وردی متوجه یک حقیقت آزار دهنده برای همه ی شهروندان تهرانی شدم .... موضوعی که لازمه شهردار بحمدالله مجدد منتخب پایتخت بهش توجه کنه ... آلودگی هوا در تهران در حد فاجعه آمیز است ... نمی دونم گازسوز کردن ماشین ها ، از رده خارج کردن عتیقه ها، بهبود حمل و نقل عمومی ، بسط دادن طرح ترافیک تا سر کوچه ی هر شهروند و هزار و یک تدبیر دیگر چگونه می تواند این موضوع را رفع کند ..... اما امروز متوجه شدم که آلودگی تهران از حد بحرانی هم گذشته .... وقتی در پیاده رو سهره وردی قدم می زدم دیدم که از هر 3-4 شهروند مرد یک نفر انگشت در بینی کرده تا رسوب آلودگی هوا را از دستگاه تنفس بزداید .... ایها الناس اوضاع خطرناک است .
دوشنبه 14 خرداد ماه سال 1386
برای آشتی سنت و نیاز های نسل جوان باید پیوندی بین پسران دانشجوی خوابگاهی و زنان بیوه ی بی فرزند برقرار کرد .... البته آن طور نباشد که پیوندی از نوع پیوند روشنفکری و دین .... دموکراسی و دین .... عدالت و آزادی .... توسعه و عدالت و این ها باشد که هر کدام 30 سال گفتمانش طول می کشد .... این طوری بشود که هم پسران دانشجوی خوابگاهی 7 سر عائله پس انداخته اند و هم زنان بیوه ی بی فرزند 7 کفن پوسانده اند .
دوشنبه 14 خرداد ماه سال 1386

از وقتی فیلمسازها و نویسنده ها و مترجمین را از نزدیک تر می شناسم رغبت نمی کنم کتاب بخونم و فیلم ببینم .... یا اون ها ایمپرشن خوبی روی من نداشته ن یا با بودن در کنار اون ها عصاره فرهنگ و روشنفکری رو بی واسطه دریافت می کنم .

   1      2    >>