دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 27 شهریور ماه سال 1386

بازی وطن که در بلاگستان شروع شد با خودم گفتم چه جالب که من دو سه هفته پیش در نوشته ی «موطن آدمی» مطلبی در این باب نوشته ام ... اما دوست دارم یه خورده فارغ از نظرات رادیکال وارد بازی شم و بعدش دعوت کنم دوستانم رو ... از علی هنری وطن پرست ، بی تا ، سارا که همچین بحثی همین الان هم در وبلاگش جریان داره ، کوچی که نوشته های نوستالژیکش از وطن من رو هم که در عمق وطنیت وطن دارم دست و پا می زنم دلتنگ می کنه ، و شهاب صابونچی عزیز که  اگر بنویسه قطعن خوندنی خواهد نوشت ....

 

نوشته بودم مرزها رد چنگال سیاستمداران است بر نقشه ی جغرافیا ؛ اما چه کنم که همین مرزها هویت می دهند ... چه کنم که فوتبال ملی هنوز که هنوز است در هر مصافی سخت و آسان قلبم را به تپش وا می دارد ... چه کنم که در سرچ دانشگاه های ینگه دنیا ، دیدن نام استادی ایرانی در دانشگاهی معتبر خوشی مجهولی می آفریند ..... در بحث با یک اروپایی اسکندر کبیر آن ها را با کورش کبیر خودمان مقایسه می کنم و در میانه ی بحث چه بسا رگ گردنی می شوم و صدایم را بالا می برم ... چه کنم که پایش بیفتد از پیشتاز بودن ملت ایران در قانون خواهی در کشورهای شرق اروپا به خود می بالم و مصدق ملی گرا را در عمق وجودم تحسین می کنم .... چه کنم که وقتی شعارهای جدایی طلبانه ی کرد و ترک و عرب خوزستانی را می شنوم انگار پتانسیلی سپندوار ز جایم می جهاند ... چه کنم که در پتیشن های آن لاین در دفاع از نام خلیج فارس و مالکیت ایران بر جزایر سه گانه امضایی مجازی می گذارم ...

 

وطن برای من جایی است که نوجوانی و جوانی ام را گذرانده ام ... با همسن و سال هایم آژیر خطر  را در دوران دبستان شنیده ام  ... و با شنیدن صدای انفجاری در پایتخت رد دود موشک را در آسمان تهران ( پایتخت دنبال کرده ام ... راستی کدام آدم 28-29 ساله ی اروپایی امریکایی روزی سه چهار موشک در پایتختش منفجر شده؟) .... وطن جایی است به بزرگی و شلوغی تهران ؛ که پارک ملتش روزی مقصد ما بود بعد از آخرین امتحان ثلث سوم ... مسخره بازی در می آوردیم ... دنبال دخترها می افتادیم .... چرت و پرت می گفتیم و ناهارها هم توی کانزاس جردن نقشه می کشیدیم که سه ماه تابستونی رو که خیلی زود تموم می شد چی کار کنیم ... وطن برای من به اندازه ی چهارراه لشکر خاطرات مدرسه داره ... شور و حال مهرخیلی زود به اضطراب روزهای ابری آذر می رسید و امتحانایی که هرچی از کثافتش بگم کم گفته م .... وطن شور و حال روزهای آخر اسفند رو داره توی پیاده روهای بین میدون تجریش و سر پل ... ماهی هایی که توی تنگ جلوی مغازه ها چیده شده ن ... سبزه و سمنو و گل و خرید لباس عید .... دلچسب ترین شلوغی تهرون ... چهارشنبه سوری های پر سر و صدا و پر از اضطراب سر رسیدن پلیس ... وطن خاطرات دزدکی نگاه کردن به دختری رو داره که اون هم مثل تو در سنی که باید جنس مقابل رو می شناخت یا درگیر حفظ کردن جغرافیای ایران بود یا دغدغه ی پاس کردن جبر سوم دبیرستان رو داشت یا رابطه  sin آلفا و cos  آلفا  رو بررسی می کرد ... وطن برای من در و دیوار دانشگاه هفتاد و خورده ای ساله است که تصویر دیوانگی ها و شوخی ها و جدیت ها و شیدایی ما روش رسوب کرده ن ... پله های پشتی تالار عزلت دانشکده ی پزشکی .... پله های پشتی تالار قریب که اولین سیگارهای زندگی مو روش کشیدم ... بوفه ی دوست داشتنی بهداشت که 300 چهارصد لیتر چای توش خوردم ... وطن برای من بیمارستان امامه ... بخش های دلگیرش که فضای معماری اروپایی ش تا روز آخر تو رو می گرفت ...  وطن برای من خاطره ی اون روز پاییزی  میدون انقلابه که سه تا هموطن به زور تیغ موکت بری می خواستن حلقه ی طلایی رو که به یادگار یک عشق در دست داشتم بگیرن ... وطن برای من اون شبی یه که برادرم خونین از دانشگاه برگشت چون توی تاکسی با چاقو زده بودنش و موبایل و کیف پول و کفششو برده بودن .... وطن برای من تپش قلبی یه که سرود یار دبستانی من می آره ... سر در پنجاه تومنی ... آدمای گنده ای که کتکت می زدن ... سیلی ... مشت ... وطن برای من استقلال و پرسپولیسه .... استادیوم آزادی ... آزادی ... وطن برای من صف های جشنواره ست برای دیدن فیلم هایی که یا سانسور می شن یا دیدن ندارن .... وطن برای من شور وحال روزهای پرشور سال هفتاد و هشته ... روزهای روزنامه ها ... وطن برای من مهمونی های مخفی با دوستان دانشگاهه ... وطن اضطراب اینه که توی مهمونیا کسی عکس نگیره و بهانه به دست کمیته ی انضباطی نده ... وطن دو جور زنده گی کردن در فضای عمومی و خصوصی یه ....  وطن کافه نادری یه ... کافه هایی یه که جای بار و دیسکو و بقیه ی فضاهای عمومی رو برای جوونا می گیره ... وطن پدر و مادری ان که تجربه ی انقلاب و جنگ تو خونواده ها محصورشون کرده و تنها دلخوشیشون بچه هاشونه ... وطن پدریه ، مادریه که انگار تفاوت نسل ها هیچ جوری توی کتش نمی ره ... وطن شور و حال اتصال به اولین وب سایت اینترنتی یه ... اولین کانال ماهواره ...  وطن کلاس زبان ایران زمینه  که تا اون موقع هیچ وقت مجوز فعالیت نگرفت ... اولین باری که فهمیدیم برای تاسیس یک موسسه ی فرهنگی صرف هم حکومت می تونه یه صخره باشه .... وطن ویدئوی بتاماکسه و شوهای مایکل جکسون و کارتون سنیدرلا و فیلم فردین ... وطن خوابیدن زیر کرسی یه توی یه شهرستان نزدیک در باغ خاله از ترس موشک بارون تهرون .... وطن خروش زاینده روده زیر پل خواجو ... وطن ویلای آذرجونه توی فریدونکنار ... 20 متری دریا ... وطن الکل طبی یه و چیزهای دیگر ... وطن موزیک هایده س توی جاده ی چالوس .. پایین هزارچم ... صخره هایی که سقف جاده شدن و دره کم عمقی که رودی زیبا درش جاری یه ... وطن show must go on   توی جاده ی کناره س جلوی در خزر شهر که منتظریم (با اون حالمون ) دربون اذن دخول صادر کنه .... وطن دربون های بی ادب و گارسون های طلب کاره ... وطن اون افسر بهداری پادگان فلان شهرستان شرق کشوره که دل پاک و معصومی داشت ولی یاد گرفته بود که توی زنده گی 500 تا تک تومنی هم 500 تا تک تومنی یه .. وطن ملتی یه که دوست داشتن انسان و صداقت و یک رویی رو فقط در حرف بلده ...وطن مردمی ان که موقعی که پشت میز باشن مار می شن و وقتی این طرف می آن موش ان ... وطن خاطره س ... نه خاکه ... نه آدم ... خاطره ای از این ها در خودت .. 

 

پنجشنبه 22 شهریور ماه سال 1386

از دوران مرحوم امام راحل عظیم الشان که بگذریم ... که روزگار رنگ و بوی کاریزما و انقلاب و طرحی نو دراندازیم داشت مابقی اوضاع سیاسی دوران زندگی مان قابل تحلیل است ... هاشمی رفسنجانی ... اهل رفسنجان روستای نوق رییس جمهور ... تکوین شخصیتی در قم ... محمد خاتمی ، اهل اردکان .... تربیت یافته ی قم  رییس جمهور ... محمود احمدی نژاد ، اهل روستای ارادان از توابع شهرستان گرمسار رییس جمهور ...

تهران .... شهری با جمعیتی قریب به یک پنجم جمعیت ایران ... دارای بهترین دانشگاه های ایران .... مرکز شروع تمام جنبش های آزادیخواهانه و استقلال طلبانه ی دوران معاصر .... شهری که برترین های تمام ایالات و ولایات به آن می پیوندند و در آن حل می شوند ... این شهر در ۲۰ سال اخیر یک نفر نداشته به عنوان نفر اول اجرایی مملکت معرفی کند؟

در دوران دانشجویی دعوایی داشتیم سر دانشجویان تهرانی و شهرستانی ... در دانشگاه تهران ، دیوث ها می گفتند تهرانیا ما رو به بازی نمی گیرند .... سوال اینه که الان دانشگاه تبریز کدوم دانشجو ها هژمونی دارند؟ دانشگاه ساری؟ اصفهان؟ سنندج؟ زاهدان؟ ....پفیوزها ... همه ی ایران علیه تهران بسیج شدین؟ ... باشه ... مهم نیست .. به مملکت داره ریده می شه با این طرز فکر ... با هم می ریم ته دریا ... با هم غرق می شیم ... ولی ...

پنجشنبه 1 شهریور ماه سال 1386

میهن پرستی ، جان دادن در راه میهن ، استقلال ، تمامیت ارضی .... لغت های پرطمطراقی که هر یک مدالی به سینه ی انسان می زند ...هر یک انگیزه ی برانگیزنده ای ست برای جنگ ها ، موج ها ... توده هایی که صف می کشند با فریادهایی از ته گلو ... و آن چه در انتها می ماند حکومت طبقه ای حاکم است بر مابقی ... محکومان ....چه فرقی می کند حاکم بچه ی بغداد باشد یا تکریت یا بورلی هیلز ؟ .... اگر بنا بر انسانیت است که انسان است ... اگر بنا بر تخصص است که متخصص است .... اگر بنا بر فروش نفت و خرج کردنش است در راهی که صلاح می داند که هر خری را بالای چاه نفت بگذاری بلد است ....  لجبازی که نداریم .... مرزی که روزی تعیین شده بود می توانست یک وجب آن طرف تر باشد ..... می شد دولت روسیه ی تزاری از آنچه بود قوی تر باشد و ساری و بابل و رشت و انزلی را هم بفرستد لای دست گنجه و ایروان و باکو .... آن وقت پدر من سال ها در حکومت کمونیستی رشد می کرد و من از 12 ساله گی زیر علم حکومتی امریکایی سینه می زدم و حالا لابد خیلی راحت ویزای ینگه دنیا را گرفته بودم و سواحل سر سبز خزر را به مقصد آن سوی اقیانوس ترک کرده بودم .... مرزها را سیاستمداران تعیین کرده اند مثل خرس هایی که محدوده ی زنده گی خود را با پنجول کشیدن بر تنه ی درختان مشخص می کنند .... مرزها جای پنجه ی خونین حاکمان بر نقشه ی جغرافیاست .... این وسط من و تو باور کرده ایم ازلی و ابدی بودن مرز ها را ... ملیت ها را ... فرهنگ ها را .... فرهنگ هایی که با جنگ ها و کشورگشایی ها تحمیل شده اند ... و نباید باور کرد .... زمانی سعد وقاص ، اسکندر ، داریوش ، چنگیز ، تزار و حالا بوش .... آتش افروخته اند در تاریخ ...  و ما مردم معمولی ، سربازان عرب و یونانی و فارس و ترک و مغول و انگلوساکسون و روس هیزم این آتش بوده ایم ... و آتش فرومی نشیند ... سهم هیزم ها نامی بر خیابانی و نانی به خون بهای پدران و برادران کشته شده است ... و باز زنده گی جریان می یابد تا دست درازی بعدی .... عشق ها و مستی ها و سرمستی ها و خنده ها و زنده گی به معنای واقعی کلمه در کوچه پسکوچه های شهر ها جاری می شود ...فارغ از یاد آن ها که سر هیچ ... سر غروری کاذب .... سر حسی مجهول کشته شده اند ....

چه کسی پاک کنی دارد که تمام مرزها را از روی نقشه ی جغرافیا پاک کند .... ما که محکومیم ... چه فرقی می کند حاکم جامعه ی جهانی چه کسی باشد؟

 

عنوان این مطلب برگرفته از سروده ی مارگوت بیگل است : موطن آدمی را بر هیچ نقشه یی نشانی نیست .. موطن آدمی در قلب کسانی است که دوستش می دارند .