در غلتان می دهیم ، آب نبات می گیریم ...گردو می دهیم طلا می گیریم .... یک کیلو پنبه سنگین تر است یا یک کیلو فولاد ؟ ....یک وانت جیوه سنگین تر است یا یک تانکر بنزین ؟ ....کدام یک گران تر است .... کدام یک می ارزد ... آی نسیم سحری ! یه دل پاره دارم چن می خری؟ .... j چیست؟ مخفف جوینت است ؟ ماده ای که با توتون سیگار مخلوط می شود و در کاغذ سیگار پیچیده می شود و دود هوا می شود؟ چیزی است که از طریق عروق آلوئول های ریه جذب می شود و از سد خونی مغزی می گذرد و منشاء اثر می شود در سیستم اعصاب مرکزی ؟ نوعی ویزاست که برای اکسچینج دانشجویان و محققین و دانشمندان تعریف شده است؟ دانشمند چیست؟ «مند» پسوند دارا بودن است ؟ دارا بودن دانش؟ بیدخش؟ محقق کیست؟ دانشجو که می دانم صفت فاعلی مرکب مرخم ... چاله چیست؟ چاه چیست؟ فوتبالیستی داشتیم به اسم «چاهجویی» . وجه تسمیه ی پدر جدش چه بوده؟ مغنی بوده؟ چاه کن جایش همیشه ته چاه است؟ همیشه یعنی تا کی؟ ضرب المثل ها چرا deadline ندارند؟ و هزاران سوال بی جواب دیگر ...
![]() |
![]() |
![]() |
نمی دانم چه پیوندی می کشدم ده سال است شب های بیست و یکم رمضان به مدرسه . دیدن بچه هایی که سال به سال تعدادشان کم تر می شود . چون بیشترشان رفته اند خارج . امریکا. کانادا.سوئد. استرالیا. فرانسه. دیدن بچه هایی که مانده اند و آنقدر انگیزه دارند که شب احیا در مدرسه باشند . حسین عسگری که حالا شده معاون مدرسه ی راهنمایی و به چهره شهید زنده است . کیوان که مبصر دوی چهار ما بود و سال هاست که توی مدرسه تدریس می کند . فرزان حدادی که حالا دانشجوی دکترا توی شریفه و سعی کردم گفتمانی باش راه بیندازم در باب این که چرای توی وبلاگش از احمدی نژاد دفاع می کند . هادی که حضرت حافظه است و حالا به اعتبار نزدیکی فامیلی با محافل بالای سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان باید جلوش مواظب حرف زدنمان باشیم . و خود مدرسه که نقش اول ماجراست . با نرده های اریب جلوی پنجره هاش و ستون های حیاط که حسام و سروش را می بینم که قدم می زنند و گپ می زنند در دی ماه هفتاد و سه . و زمین فوتبال که ایوق و حاجی و مهرداد دنبال توپ پلاستیکی شقایق می دوند تویش در پاییز هفتاد و دو . و جلوی توالت که جولی و ثابت و کیوان دارند می خندند به یکی که به جرم سوت کردن توپ (که قانون هر روزه ست و آخر هر زنگ تفریح باید یک نفر توپ را سوت کند توی تیمارستان پشتی ) باید از یک کلاس کتک بخورد در پاییز هفتاد و چهار . و خودم رو می بینم که افتادم وسط زمین فوتبال وقتی گل چهارم رو خوردیم و توی این فکرم که توی سرویس جواب بچه ها رو چی بدم در پاییز شصت و نه . و مجتبا و یدل که توی راه پله های بغل کتابخونه دارن به چی می خندن تابستون سال چهارم . و آقای سروری معلم محجوب فیزیک مدرسه از فارغ التحصیلان شصت و نه دم در نمازخانه ایستاده ، با او هم . البته جای آقای ناصرزاده ی کبیر خالی ست . که می گویند او هم فرار مغزها کرده و این دیگر انتهای نشت نشای آقای امیرخانی ست . که اتفاقن او را هم دم در مدرسه می بینم مشغول گپ زدن با چند نفر . در راه برگشت با امیرحسین از این می گوییم که چرا از این مدرسه یک آدم گنده در حدی که حقش باشد بیرون نیامد . و یاد این می افتم که زمانی می خواستم از منظر سیاسی قضیه را بررسی کنم که چرا مدرسه ی علوی این همه وزیر و وکیل تربیت کرد و می کند و بچه های علامه حلی ....
و باز در هزارراهی سرنوشت ساز خود غوطه ورم که کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را . اروپا، امریکا، ایران ؟ و یاد دیالوگ حمید هامون می افتم که فکر می کرده یک پخی می شود و چهل ساله شده و هیچ گهی نشده بوده . و ترانه ی جاودانه ی فرهاد که؛ آینه می گه تو همونی که یه روز ، می خواستی خورشیدو با دست بگیری ، ولی امروز شهر شب خونه ت شده، داری بی صدا تو قلبت می میری ، در ضبط ماشین می خونه .
و شعر رضا امیرخانی در پایان:
ما را به مستی گوییا افسانه کردند
دل را خوشِ خوشرو پی پیمانه کردند
دیدندم و جز مستی ام هستی ندیدند
زان پس به پیله ی هستی ام مستی تنیدند
ای محتسب مستی مگر، بد می زنندم
گویا به جرم مستی ام حد می زنندم
بعد التحریر : یادم افتاد این نوشته رو می شه توی اینترنت پیدا کرد . یکی از فارغ التحصیلان اولین دوره های مدرسه نوشته بود .
۱- بازهم پاییزی دیگر ... امسال پاییز شاید خطرناک تر از سال های قبل می رسد ... روز اول پاییز را در اصفهان بودم .... یک سفر سی و چند ساعته ... وغروب آن روز اس ام اس محمدرضا که اگر هر وقت دیگری از سال همچین چیزی از کسی بگیری ممکن است دو تا لغز هم بارش کنی ... ولی پاییز است و آب وهوای پاییزی ....
تلخ است که لبریز حقایق شده است
زرد است که با درد موافق شده است
عاشق نشدی وگرنه می دانستی
پاییز، بهاری است که عاشق شده است
۲- صحبت های احمدی نژاد در دانشگاه کلمبیا و سخنان افتتاحیه ی رییس دانشگاه ممکن است دل خیلی ها را خنک کرده باشد اما به عمق ماجرا که بروی تحقیر یک ملت است ... تحقیر نماینده ی یک ملت است ... هرجوری که نگاهش کنی ....
۳-آبتین اباذری در پاسخ مطلب وطن مطلبی نوشته ... بی تا در وبلاگش اجابت دعوت گفته ... و بازی جنگ هم در وبلاگستان به راه افتاده .... این بازی اگرچه بازی تاثیر گذار و بهتری است از بازی های مشابه ولی انرژی ندارم ...به همین مطلب بسنده می کنم ....
۴- این مطلب سارا شدیدن ریکامند می شود ... حداقل خیلی بامزه س .... سارا هم در آستانه ی فرار مغزها هسته رو از موز مطالبش بیرون کشیده و عریان نمایش می ده ...




