FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 28 آبان ماه سال 1386

زمانی در انقلاب مشروطه پیشگامان در این اندیشه بودند که چگونه باید حکومت کرد . در مملکتی با آن همه بی سواد، آن همه ناآگاه فکر کردند و علاج را در قانون و مجلس دیدند . پس از چند ده سال فهمیدند که نه، این را نمی خواهند ، به خیابان آمدند و مرگ بر شاه گویان بساط رژیم پهلوی را برچیدند ، اگرچه به جمهوری اسلامی رای آری دادند اما هنوز تعریفی درست از جمهوری اسلامی و قانون اساسی آن به دست نیامده بود . در جنبش اصلاحات باز می دانستند چه نمی خواهند ، و اگرچه به جامعه ی مدنی رای دادند ولی اکثر آن رای دهندگان نمی دانستند که جامعه ی مدنی چیست ؟ و بعدتر نه تنها روشن نشد، بلکه با تعریف جدید مدینت النبی وار از جامعه مدنی باز مردم نفهمیدند که چه قرار است باشد . به هرحال زمانی سوال این بود : که چگونه حکومت کنند ؟ ( یا چگونه حکومت نکنند؟)

امروز وقتی به چشم به هم زدنی سازمان مدیریت منحل می شود، با استناد به مواد مبهم قانونی فعالان حقوق بشری و دموکراسی خواه به زندان می افتند، به نحوی باور نکردنی لایحه ی بودجه کلن زیر و رو می شود، قانون تنها جنبه ی صوری و تطهیر کننده پیدا می کند ( که البته تقصیر حاکمیت نیست ، تقصیر جامعه ی توده ای بی شکلی است که ترمزهای لازم را برای جلوگیری از قانون شکنی ندارد) فکر می کنم تا زمان رسیدن به جامعه ی مدنی باید به این سوال پاسخ بدهیم که چه کسی حکومت کند؟ ( یا چه کسی حکومت نکند؟)

جمعه 25 آبان ماه سال 1386
هلهله کنان در هروله ای بین وفا و صفا ، صورت صمیمیت در سیرت سطحی گری می بینند و لگام صداقت به دستان سفاهت می سپرند و نام بلند به روان نژند می آلایند و با این حال سرمست از چریدن در چراگاه تن زنی، خر می شوند و در حمق و گولی از خر برتر می شوند ؛تو بخوان خرتر می شوند.  
یکشنبه 20 آبان ماه سال 1386

سارا از ونکوور می نویسد ... عابد از شیکاگو می گوید .... آذین از ملبورن ...و من این جا در تهران می زی ام و آخرین تردیدهایم را با گوشی موبایلم خاموش می کنم ....در کشوی میزم می گذارم و کفش هایم کو؟ ....زنده گی را مردم پیشین ، خورد و پوش و لذت آغوش می دیدند ... حلق و دلق و جلق ...نیز باری ،

اختیاری چاردیواری

سایبان امن و آسایش

مامن مردادها و تیرها، دی ها و آذر ها

ورنه سقف زنده گی را این کتیبه ی رنج

سخت بیرحمانه سرمشقی ست در جانکاه دفترها

«زر بده، منت بکش ، بی خانمان هم باش و سرگردان

کو به کو، برزن به برزن، جانب درها»

و سبویی نیز - یا شاید سبوهایی- که با خم عهدشان پیوسته پابرجاست

چاهشان همسایه ی دریاست .

پر می مرد افکن سر جوش .

رنگه یا بی رنگ ، هرچ آن کام بپسندد .

وز اینهایی که گفتم ، بهتر و بسیار هم بهتر:

رزق چشمی شنگ و نوشین لب .

همدلی همراز روز و شب .

خاکی-افلاکی سرشتی چون سبو هم مشرب خیام .

خوش نگاهی خوشگلی خوش نوش .

نوجوان اما چو این زروان پرست پیر، طفل مکتب خیام .

همچو تندیس الهه ی عشق و زیبایی

جامه ی عریانیش زیباترین تن پوش

لاابالی لعبتی بیگانه با تقویم و با ساعت

شادی اندیشی خوشی طاعت

دم غنیمت دان و با پرهیز و پروا قهر

بر عبور ابر عبرت ها و باران عباراتش

وانکرده چشم و بسته گوش .

زین بنامیزد بتی کافردلی ایمان براندازی

آشیان برهم زنی ، سرمست و سامان سوز

شور و شیرین کاره ای ، این کاره ای بی دین و دل سازی.

نغز و نازآیین حریفی که بگویی :نوش! چون نوشد

و بگیرد مزه از دستت.

یا تو گیری با دهان از نازنین دستش .

چون بنوشی می به عشق گوشه ی ابروش .

چون پیاله پر کنی ، نوشان به ناز نرگس مستش،

مزه آرد پیش و گوید نوش!

(از کتاب زنده گی می گوید اما باز باید زیست .... اخوان ثالث)

 

 

چهارشنبه 16 آبان ماه سال 1386

صفر-روی میز تحریرم فیشی است از کتاب تجربه ی مدرنیته که آشنایی برداشته :« برای انسان مدرن یگانه راه دگرگون ساختن خویشتن، ایجاد دگرگونی ریشه ای در کل جهان فیزیکی ، اجتماعی و اخلاقی است که در آن زنده گی می کند»

و آن طرف تر آخرین شماره ی مجله ی شهروند که صفحات اولش را کامل داده به قیصر امین پور و مرگ زودهنگامش .

1-آیا باید از فرد به جمع برسیم یا از جمع به فرد ... آیا برای مصالح جمع می توان قربانی کردن فردی را پذیرفت؟ ... تعریف مصالح جمع این جا مهم می شود .... خیلی چیزها زیر سوال می رود ... وقتی برای ایجاد نظام سیاسی یی که مطلوب می دانیم برای جامعه حاضر می شویم ترور کنیم .... وقتی می گوییم برای ساختن ایران ابتدا باید جهان را اصلاح کنیم ...وقتی برای یک ایدئولوژی خاص می زنیم و می کشیم و می بندیم .... وقتی فردیت فرد را قربانی ارزش های جمع می کنیم .... وقتی علوم سیاسی و جامعه شناسی مستقل از روانشناسی تعریف می کنیم ....

2-هیچ شناختی از قیصرامین پور نداشتم ... وقتی نه انجمن قلم و نه کانون نویسنده گان در رثای اش نمی نویسند و نمی گویند دل آدم می گیرد که چطور ایدئولوژی احترام و اعتبار صنفی را قربانی می کند ... فکر می کنم یک نویسنده ، یک شاعر وظیفه دارد جلوی سانسور بایستد ... فکر می کنم دیرزمانی که قیصر سردبیری بوده در نشریه ای حکومتی و حرمت و احترامش نزد سیستم حاکم در حدی است که تلویزیون برایش برنامه ترتیب می دهد  قیصر چه گفته و چه کرده در رثای آزادی ؟ .... و گاهی سکوت چقدر فریاد است .... چقدر عمل است .... چقدر .... گاهی سکوت به رضا تعبیر می شود و گاهی به خشمی فروخورده .... وقتی ایدئولوژی جای زنده گی را تنگ کرد چقدر این خشم یا رضایت قضاوت می شود ... سکوت می شود بادی که کاشته ای ، و طوفان درو خواهی کرد .... حالا این سکوت را سکوت شاعر بگیر ، یا سکوت انجمن این وری یا کانون آن وری .... و فکر می کنم که solid melts to air   ....

 

سه شنبه 1 آبان ماه سال 1386

دوشنبه شب ، سی ام مهرماه هشتاد و شش در برنامه ی دوست داشتنی «دو قدم مانده به صبح» محمد صالح علا در شبکه ی چهار مسعود کیمیایی آمده بود . در بحثی که داشت درباره ی تفاوت تصویر و کلام سخن گفت . و این که در تصویر نمی توان بعضی چیزها را بیان کرد آن گونه که در ادبیات می شود. اشاره داشت به رمان «جسدهای شیشه ای» اش و مقایسه ای که حس و حال درونی اش را چگونه در آن اثر ارزشمند ریخته و به نحوی دیگر در امیرعلی «اعتراض» .

این روزها نمایشگاه عکس های نصرالله کسرائیان در گالری ماه مهر برقرار است . و من می روم به گالری عکس ها . پیرزنی که در جاده ای غبارآلود می آید و پشت سرش گاری ای می رود . پیرزن سال هاست که منتظر است . هر روز صبح لقمه ای نان و پنیر و گردو  در جلی می پیچد و در مسیر گاری می نشیند . مرکبی که چندین سالی پیش از این شوهر دومش و دختر نوبالغش را بر خود نشانده، برده بود .و هر روز به امید خبری پیرمرد گاریچی را میهمان می کند و پیرمرد می داند که ....

فهیمه که در جمع همکلاسی هایش نشسته روی زمین در مدرسه ی روستایشان و با شیطنت به غلامعباس سرایدار مدرسه نگاه می کند . سرایدار مهربانی که ده سال بعد با چماقی که همیشه برای دفاع از ناموس در دست دارد دمار از روزگار سرباز جوانی که دل به فهیمه  باخته و پشت قهوه خانه ی روستا ، گرگ و میش غروب برای اولین بار به او دوستت دارم گفته در می آورد . و فهیمه که امروز پسرش را در لباس سربازی می بیند و «نمه اشکی و با خود گفتگویی» که همه آن را به حساب عشق مادر و فرزندی می گذارند .

محمد حاشیه نشین اطراف تهران که محصول شرکت معظم نفت ایران در مقابل فقرش طعنه ای است به حکومتی که همزمان به برگزاری جشن های مسرفانه ی 2500 سال سلطنت تصاویر حلبی آبادهایش در رسانه های دنیا پخش شد . محمد بعد از جنگ دیپلمش را گرفت . بر دیوار اتاق کار محمد در خانه اش در مینی سیتی تهران قدیمی ترین عکسی که هست مربوط به نوجوانی است که پشت لبش سبز شده و کلاشینکفی بر دوش دارد و در کنار یک روحانی و دو جوان ریشو در خیابان سلطنت آباد تهران ایست بازرسی گذاشته اند .

 

گفتنی ها کم نیست
سه شنبه 1 آبان ماه سال 1386

پیشرفت علم ، بویژه علم روانشناسی و زیست شناسی با نگاهی تکاملی به این علوم می تواند تاثیر بسزایی در تعریف ما نسبت به انسان داشته باشد .

شهرنشینی ، تشکیل دولت-ملت ها، پیشرفت صنعت و نقش افراد انسانی در خدمت کردن به سیستم واحد بر تعریفی که از انسان داریم بعنوان نیروی کار تاثیرگذار است .

انسان مدرن دارای مسوولیت است و همچنین واجد حقوقی است که با تعریف زندگی مدرن متناسب باشد.

انسان ها آزادند تا وقتی که سلامت و اختیار انسان های دیگر را مخدوش نکنند.

وقتی حقوق انسان را به رسمیت نشناسیم ، وقتی مسوولیت ها و به تبع آن ممنوعیت ها بیش از حد متعارف و قابل قبول باشد، وقتی کمپلکس های انسان ها را نادیده بگیریم و اختیاری فراتر از لیاقت در اختیار افراد قرار دهیم، وقتی آزادی و جرم را سلیقه ای تفسیر و تبیین کنیم ، فاجعه ای نظیر فاجعه ی همدان در عید فطر سال 86 رخ می دهد .

پزشک 27 ساله ، ورودی سال 77 دانشکده ی پزشکی دانشگاه تهران که برای گذراندن دوران طرح خود در همدان زنده گی می کرد به جرم صحبت با یک نفر از جنس مخالف در پارکی در شهر همدان بازداشت می شود و بیش از یک روز در بازداشت می ماند و متاسفانه خودکشی می کند .

نمی خواهم این روزها که بحث امنیت اجتماعی دوباره ورد زبان ها شده و با عنوان بازهم تفسیر پذیر «جرم مشهود» می خواهند حوزه ی اخلاق را امن کنند این ماجرا را پیراهن عثمان کنم . نمی خواهم مرثیه ای را که زمانی ایرج میرزا سرود که : بر سر در کاروانسرایی ، تصویر زنی به گل کشیدند ...... درهای بهشت بسته می شد ، مردم همه می جهنمیدند .... باز تکرار کنم . ولی این چه اخلاقی است که با اختلاط دو جنس به خطر می افتد . این چه عفتی است که به این راحتی لکه دار می شود .

سوال : اگر کسی روان سالم داشته باشد ، عقده های فروخورده ی جنسی را شناخته باشد و به نحوی علمی با آن برخورد کرده باشد ، خشم را بشناسد، سائقه ی عشق را در درونش یافته باشد با کسی که نقطه ی مقابل این ها باشد در مقابل آنچه جرم مشهود خوانده می شود یکسان برخورد می کند؟

آیا تمامی کسانی که مجوز برخورد با مظاهر فساد دارند تحت روانکاوی قرار دارند و فرماندهان از سلامت روانی شان مطمئنند؟

وارد شدن در حیطه ی مسائل اخلاقی یا نیازمند تقوای بالاست(نه از نوع ریاکارانه) یا محتاج سلامت روان ....همین .