آموزش زبان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 31 خرداد ماه سال 1387

صحبت های اخیر احمدی نژاد در مورد ربودنش توسط امریکایی ها منو یاد عموی مامانم انداخت ... این آقا که سی سال است به جمهوری اسلامی فحش می ده اوایل در نظر من که طفلی بودم نمود مبارزه بود و بعدها که احتمالن بیماری اش پیشرفت کرد و من هم یحتمل شعورم بیشتر شد علایم دمانس و اختلال شعور را روزبروز بیش تر در او می دیدم . او در وصف یکی از اعضای فامیل که طبیبی بود و الان هم از صدقه سر تبلیغ در شبکه ی دکتر مظاهری کلی مطب شلوغی دارد گفته بود امریکایی ها همین روزها این رو می دزدن ... در پرانتز عرض می کنم که این آقا همسر دخترخاله ی من بود و بعد از چند سال که جدا شدند این سوال در ذهن ما پیش آمده بود که آیا واقعن امریکایی ها شوهر دختر خاله من را قر زده اند؟

اما بعد ... ماجراهای دوران خاتمی ، اشتباهات خاتمی و اصلاح طلبان در کنار عدم درک صحیح مردم باعث شد در چالش هایی که پیش روی جمهوری اسلامی بود اقتدار گرایان کنترل اوضاع را در دست بگیرند و در واقع شاید دور از واقعیت نباشد که بگوییم ماجراهای آن سال ها باعث شد فاشیست ترین بخش های جناح راست به واسطه ی اعتباری که بابت سرکوب جریانات اجتماعی کسب کرده بودند و البته اعتماد به نفسی که در جریان این وقایع به دست آوردند به سطوح بالای سیاسی نفوذ کنند و کنترل را در دست بگیرند . اما از طرف دیگر سرکوب های آن دوران و شکست سنگین جنبش اصلاحات باعث شد نیروهای اجتماعی اصلاح طلب اعتماد به نفس خود را به کلی از دست بدهند و در تقابل با بخش امنیتی-نظامی رژیم خود را بازنده ی بازی های طراحی شده ی محافل فاشیستی بدانند .

اما ماجراهای اخیر ، نظیر خاموشی های گسترده و حضور پررنگ پلیس در سطح جامعه و افزایش فشارهای خارجی و تجمعات بی شناسنامه ی مردم در شهرهای بزرگ و کوچک می تواند تفسیر دیگری نیز داشته باشد ، این که اوضاع از دست آقایان در رفته و ما هم نمی دانیم . یعنی دچار بیماری رژیم بزرگ بینی ای شده ایم که در سال های پایانی رژیم شاه هم بود و باعث شد کنترل انقلاب سال ۵۷ به دست توده های پابرهنه بیفتد و آن شود که شد . ریزش های شدید در کابینه ی احمدی نژاد نیز می تواند این گونه توجیه شود . احزاب شناسنامه دار به درد همین روزها می خورند . هاشمی رفسنجانی هم هیچگاه بیخود اظهار نظر رادیکال نمی کنه . همچین دفاعی از آزادی را خاتمی هم نکرده بود .  

سه شنبه 28 خرداد ماه سال 1387

ماجرای دانشگاه زنجان و معاون دانشجویی این دانشگاه ماجرایی نیست که عجیب و باور نکردنی باشد. هرکس کمی آشنایی با آدم های این سیستم داشته باشد ( این آشنایی برای من از طریق مشاهده ی مستقیم در دوران سربازی در حضور افسران، درجه داران و کارمندان غیور نیروی انتظامی حاصل شد) می داند که عقده های جنسی در طبقه ی متوسط به پایین مذهبی که اتفاقن نیروی اصلی بدنه ی بوروکراسی نظام هستند بیداد می کند .شواهد علنی ماجرا را می شود در بازداشت سردار زارعی فرمانده ی پلیس استان تهران به عین الیقین عیان دید . و این عجیب نیست وقتی از ایران خارج می شوی مهمترین آزادی یی که داری ، آزادی از حس عدم امنیتی است که در ایران روز و شب همراهت بود . نه عدم امنیت جانی از ترس دزد و آدمکش و لات و رذل ، که عدم امنیت روانی از حضور دائم پلیس در تمام عرصه های زندگی خصوصی ات . ماجرای دیگری که حضیض کثافت جنسی را در متصدیان امر مشغول در درونی ترین لایه های نظام نشان می دهد نگاهی دوباره است به فیلم بازجویی از همسر سعید امامی ، که بازجو ، جواد آزاده چه سوالات شنیعی را از متهم می پرسید و در واقع اگر در سیستمی ملایم تر رشد می کرد می شد پیش بینی کرد که جواد آزاده با آن حجم از فانتزی های جنسی می توانست کارگردان بزرگی در عرصه ی فیلم های پورنو شود.

اما مشاهده ی فیلم آقای دکتر مددی با آن اضطراب و بیقراری و بلاتکلیفی با تمام خشمی که نسبت به یک مدیر میانی نظام دارم ، ناراحت کننده بود . از آن جهت که یادآور خاطرات اینچنینی ام در برخورد با نیروی انتظامی بود . وقتی مثل گنجشکی در کنجی گیر می افتی و راه فراری نداری . به جرم داشتن مشروب و فلان و فلان ، به جرم همراه بودن با کسی که دوستش داری یا نداری ( به اون دیوث ها چه؟) و در این بی پناهی آخر کار یا پولی باید می دادیم یا در بازداشتگاه می خوابیدیم و دادگاه می رفتیم ...

 

دوشنبه 20 خرداد ماه سال 1387

هنوز می شود به بهانه های کوچکی خوشحال بود ، اگرچه دلت می گیرد وقتی می بینی دوشنبه است و تشییع جنازه ی نادر ابراهیمی ، یکی از بزرگ های بیست ساله گی ات ، و تو چند هزار کیلومتر دورتر از شهرت ایران را در اینترنت زنده گی می کنی . البته ندایی هست در درونت که می گوید دیوث تو اگر ایران هم بودی عمرن به این تشییع جنازه می رفتی ، و ایران جایی است که بزرگان فرهنگ و سیاست اش در تشییع جنازه ها پاس داشته می شوند و من گشاد در چند سال اخیر که به پاسداشت بزرگی رفته ام تشییع جنازه ی مرحوم ورجاوند بود که در بیمارستان فرهنگیان نیاوران چند صد متری خانه مان بود . اما بهرحال حس غریبی است ، حسی شبیه حسی که چند روز قبل داشتم با چند دوست از شمال می گفتیم و یک لحظه حس کردم که شمال رفتن بر خلاف همیشه ی زندگی دیگر به این راحتی ها در دسترس نیست !!

اما بهانه های کوچک خوشحالی.... امروز وقتی در آسانسور بیمارستان بالا می آمدم دیدم روی دیوار آسانسور به زبان هلندی دیالوگی نوشته شده ، آخرش هم ارجاع داده به مارگرت دوراس کتاب فلان ... خب این خوشحال کننده است که در آسانسور بیمارستانت از مارگریت دوراس نقل قول کنند دیگه نه؟؟

یکشنبه 5 خرداد ماه سال 1387

دوستی هنگام ترک وطن گفته بود دنبال مغزم که می خواست فرار کند راه افتادم ....از چه چیزی فرار می کنی وقتی فرار می کنی؟ آیا وقتی در مملکتی دموکراسی نیست ُ معنایش این است که حکومت نماینده ی مردم نیست؟ پس چرا در ممالک مدرن نمی توان غیر از دموکراسی راهی برای حکمرانی پیدا کرد؟ آیا حکومت ما نماینده ی اقشار پایین اجتماع است؟ آیا طبقه ی متوسط ما در حد طبقه ی متوسط اروپایی و امریکایی اند و هر مشکلی هست از پابرهنه هاست؟ آیا معین که پزشک کودکان بود، با این توجیه کاندیدای ریاست جمهوری شد که ملت ما صغیرند؟ آیا اظهارنظر باهنر که به مدیریت مهندس وارانه ی دولت انتقاد کرده بجاست؟آیا تحصیلات رییس جمهورها در استراتژی های ملی تاثیرگذار است؟ آیا بهتر نیست یک روانکاو نامزد دوره ی بعدی ریاست جمهوری شود؟ آیا جامعه شناسی جدید اتفاقات رویه ی اجتماع را ناشی از جمع بردارهای کنش ها و روحیات تک تک مردم می داند؟ آیا ان الله لایغیر مابقوم حتا یغیروا ما بانفسهم توجیه در جامعه شناسی جدید دارد؟ اگر ندارد آیا اشکال در جامعه شناسی جدید است یا حرف دکتر سروش درست است؟ آیا همه گیر شدن اندیشه ی دکتر سروش در سطح جامعه ُ متوسط سطح دینداری جامعه را ارتقا می دهد یا تنزل؟ آیا ارتقای سطح دینداری جامعه تاثیر مثبتی در فرهنگ جاری جامعه می گذارد یا بی تاثیر است؟ آیا این اتفاق قابل بسط به حکومت هم هست؟ آیا حکومت دینی لزومن حکومت با اخلاق تری است ؟ آیا اخلاق تعریف مطلقی دارد؟ آیا ما با اخلاقیم؟ آیا من با اخلاقم؟