شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 31 تیر ماه سال 1387

خبر مرگ خسرو شکیبایی را که در سایت ها دنبال می کنی به ماجرای اختلاف این وری ها و آن وری ها در معرفی او با دید عمیق تری نگاه می کنی . از طرفی نوجوانان و جوانان دهه ی شست و روشنفکران لنگ در هوای بین زمین و آسمان هستند که بحمدالله اکثریت جامعه ی روزنامه نگار و نویسنده و فیلسوف و فعالان سیاسی اجتماعی ما را تشکیل می دهند و هامون حکایت جوانی و شک ها و مصیبت ها و گم گشته گی های آنان است و از طرف دیگر نگاه رسمی برآمده از انقلاب اسلامی است که بعضی آن را به درستی یا نادرستی انقلاب حاشیه نشینان و روستاییان علیه شهر و فرهنگ غالب شهری می دانند و دوست دارند شکیبایی  را پیوند بزنند به مرادبیگ دزد صحراگردی که آدم شد  و اتفاقن او هم مثل حمید هامون در نهایت دل به دریا زد و به جنبشی پیوست و حکایت خیلی ها بود.

اما برای من شکیبایی، از داداش اسد و داداش صفای پری مهرجویی شروع می شود. ایرانی شده ی دو برادر بزرگ خاندان گلس سلینجر.... و چه کسی ...

حوصله ی نوشتن ندارم .... نوشتن یه شور عاشقانه ست ... ولی درست همون موقعی که چیزی به ذهنت می رسه درست همون موقع یه چیزی کمه ... و الان حوصله ی نوشتن ندارم ....

یک توصیه: هیج وقت وسط نوشتن ای میل چک نکنین.

جمعه 28 تیر ماه سال 1387

 ما یه عمر زیر علم علی دایی سینه می زدیم که آقا ! بچه شریفی ... آقا! کیفیت ! آقا پشت کار ! آقا بایرن مونیخ ... گل تو سن سیرو ... کراوات ... پوه ... حالا نماد علم و عقلانیت در فوتبال برد تیم ملی رو در سوریه نسبت می ده به خوابی که یکی از رفقاش دیده بود که حضرت فضه (کنیز حضرت زینب) قراره به تیم ملی امداد غیبی برسونه ...حضرت فضه؟ ول کن بابا علی دایی جون مادرت ... حضرت فضه رو از کجا آوردی؟ ... البته تو سوریه ورود خانم ها به استادیوم آزاده ولی آخه حضرت فضه چه کارش به فوتبال ؟ ... وقتی بکن بائر فوتبال ما علی دایی باشه، حکمن استاد پاتولوژی دانشگاه شیراز هم باید یک مریض اندوکرین رو هیولای غول آسای وحشتناک بخونه و خطیب محترم پایتخت نه تنها زن ها رو بلکه رشته ی کشاورزی رو تحقیر کنه و مبارزان ملی و آزادی خواه در نامه ی انتقادی یکدیگر را بچه ژاندارم بخوانند و به روابط خصوصی یکدیگر با خشمی برآمده از عقده ی جنسی بند کنند و خشم و خشم و خشم ...

 

 

سه شنبه 18 تیر ماه سال 1387

دو یادداشت آخرم را حذف می کنم . تا بحال همچین کاری نکرده ام . وبلاگ توکا نیستانی را می خوانم و از خودم و این همه خشم بدم می آید . آدمیزاد را به سیاست چه کار . تا وقتی مهربانی هست . سیب هست . عشق هست. آبجو هست . سیگار هست. گور پدر جرج بوش و احمدی نژاد و هرسه ( با اجازه از اسماعیل فصیح خالق اثر ماندگار زمستان ۶۲) .

امروز روز خوبی بود . ریویو آرتیکل رو تموم کردم و نسخه ی اولیه ش رو تحویل سوپروایزرم دادم که نظر بده و اصلاحات رو شروع کنیم . هیچ وقت فکر نمی کردم سه-چهار هفته وقت بذارم که یه مقاله در زمینه ی پزشکی بنویسم . روزگاره دیگه .

حال همه ی ما خوب . تو هم باور کن.

پنجشنبه 13 تیر ماه سال 1387
توی راهروهای بخش هر چندوقت یه بار نمایشگاه آثار هنریه ... یه مدتی نقاشی بود ، حالا هم یه پرفورمنس هایی گذاشتن که بیماران و اطبا و سایر کادر استفاده کنن . حس خوبی می ده به مریض . احتمالن تحت تاثیر نظریه ی میشل فوکو این بساط ها رو علم می کنن که بیمارستان رو به خاطر این که بیماران رو قرنطینه می کرد و از جامعه جدا می کرد مورد انتقاد قرار می داد.
پنجشنبه 13 تیر ماه سال 1387

خارجه-اولا به هرکی می رسیدیم خودمونو معرفی می کردیم و دست می دادیم و فلان و فلان . یه روز به یک انترن و رزیدنت معرفی شدم و سلام و علیک ، فرداش برای جلسه ی بررسی کیس های پیچیده ی روز رفتم تو اتاق پزشکا دیدم اون دو تا رفیق دیروزی نشسته ن اونجا . گفتم هاااای ! رفتم دست دادم ، پشماشون ریخته بود ... تو دلشون می گفتن این که دیروز به ما معرفی شد امروز چرا دست می ده؟

داخله-ایران می خواد اوکی رو به بسته ی پیشنهادی بده روش نمی شه ( اینهمه این ادای بسته ی پیشنهادی رو درآوردن هنوز تو کت من یکی نمی ره همچین گرته برداری یی ) . واقعن که آخوندا خوب می دونن چی جوری باید حکومت کرد، مستدام و پایدار، سه سال اختیار دادن به یه مهندس مکلا دیدن داره مملکت و نظام و اقتصاد و همه چی رو با هم به فاک می ده .کم کم به نظر می آد که مرتبطین به یک مقام عالی رتبه دارن فضا رو آماده می کنن برای پذیرش بسته . بعدشم می گن با پذیرش بسته توطئه ی امریکا رو نقش برآب کردیم . حالا ببینین. اشکال احمدی نژاد غیر از عقاید و توهمات و عقده ها مهندس بودنش هم هست . این طفلی باهنر که خودشم از بد روزگار مهندسه یه بار گفته بود از نظر مهندسی رد کردن کوه از سوراخ سوزن ممکن هست اما از نظر اقتصادی به صرفه نیست . این ریاضی و فیزیک زیاد خوندن و قوانین جزمی رو از بر کردن یه کارایی با مخ آدم می کنه . یکی ش احمدی نژاد، یکی ش علی دایی .

خارجه-بهم می گفتن بشین مطالعه کن در زمینه ی کاربردهای پزشکی هسته ای در تصویر برداری قلب، گفتم خب رفرنس معرفی کنین . زیاد که پاپی شدم یکی از استادا گفت می ری تو پاب مد سرچ می کنی ... گفتم اوکی ، اگه می شه یه تکست بوکی چیزی ، استاده کف کرد که این گوساله دیگه کیه؟ کی آخه رفرنس می خونه نصفه شبی ؟ هم زیادی یه ... هم به روز نیست ... هم مزخرفه ...

داخله- از دولت هاشمی که چیزی یادم نمی آد، اما هشت سال دولت خاتمی ما رو بد عادت کرده بود که باور نمی کردم چیزی مث دولت احمدی نژاد با این حجم بسته بودن و این حجم تمامت طلبی بیاد سرکار . این علی آبادی پرسپولیس و استقلال رو که مثل ملک پدری نداشته ش تمشیت می کنه، بهش بگن بالای چشمت ابروست تار و مار می کنه، فدراسیون ها رو که قبضه کرده ... بچه های این شمر از دستش چی می کشن؟ فکر می کنین زن این آقا خبری از کمپین یک میلیون امضا داشته باشه ... معرفی کنین ثواب داره ...قیافه ش رو که توی عکسا ببینی زهره ت می ترکه ...(حجم رو با ه ی دو چشم هجم نوشته بودم ... اگه برم وبلاگ یکی رو بخونم ببینم حجم رو هجم نوشته یه فحش به اول و آخرش می دم در وبلاگ رو می بندم)

.....

باید برنامه کنم کمی حافظ بخونم .... شاملو نیاورده م با خودم ... صید قزل آلا در امریکا ترجمه ی یزدانجو عالی یه ... شنیده م اون یکی ترجمه ش بهتره ... و دیگر هیچ .

یکشنبه 9 تیر ماه سال 1387

آذین که زنگ می زد و از خبرهای جنگ احتمالی علیه ایران می گفت و این که آدم وقتی بیرونه خطرات رو جدی تر و پررنگ تر تلقی می کنه ... اما با توجه به این که منابع خبری من از اون موقع تا حالا هیچ تغییری نکرده فکر می کنم این خطری که الان صحبتش هست کمی جدی تر باشه .

هر وقت به حمله ی احتمالی علیه ایران فکر می کنم ته دلم بدم نمی آد که این اتفاق بیفته و یکی پوز این ها رو به خاک بماله . راستش وقتی ملتی اراده ی تحمیل خواسته هاشو به دولتش نداشته باشه ، وقتی حضور اعتراض آمیز علیه حکومت در خیابان جوابش کتک و زندان و مرگه کدوم آدم منتقدی بدش می آد که یه گنده لاتی پیدا شه و جوجه لات ها رو سر جاشون بنشونه . البته در صورتی که حمله منجر به سقوط رژیم بشه نه این که چهارتا بمب بندازن و فضا رو برای اقتدار گراهای نظامی-امنیتی بیش تر فراهم کنند .

اما حالا که به نظر این خطر نزدیک تر می آد و از حرفها بوی خون می آد ، آدم می ترسه . مسوول بنیاد فلان و ارزشهای دفاع مقدس گفته : ۳۲۰ هزار قبر در استان های مرزی برای سربازان دشمن که به هلاکت می رسند آماده خواهد شد . آدم تنش می لرزه از جنگ و از چنین کشت و کشتاری که در پرسپکتیو زمانی هست . جنگ نفرت انگیزه . واقعن . همونجوری که دیکتاتوری و شکنجه .

باید امیدوار بود.

یکشنبه 9 تیر ماه سال 1387

جزوه نوشتن در دانشکده ی پزشکی امری بسیار خطیر است که دانشجو را از حضور در کلاس درس بی نیاز می کند . کسی که جزوه را پاکنویس می کند بنا به حس و حال خود، گاهی اوقات مطبی سیاسی، گاهی اوقات نوشته ای برای عیان کردن میزان سواد و مطالعات و بیشتر اوقات برای سیگنال دادن به فرد خاصی از اون طرفی ها و بیان عشق و عاطفه اش در انتهای جزوه چیزی می نویسد . چیزی شبیه وبلاگ . آرش اباذری انتهای یکی از جزوه ها نوشته بود : کاری خبط تر از جزوه نوشتن نه دیده ام و نه شنیده ام . و من اضافه می کنم کاری خبط تر از وبلاگ نویسی نه دیده ام و نه شنیده ام .

اسم وبلاگ را عوض کردم .من تهران دهه ی هشتاد شمسی فعلن تمام شده و به تعبیر یکی یا بسیاری ، سی سال در آن شهر زنده گی کردیم حالا قرار است تا نمی دانم کی این شهر در ما زنده گی کند . جمله ی er gaat niets boven groningen اصطلاحی است بین اهالی اینجا که ایهام دارد . یعنی جایی بالاتر از خرونینگن نیست . هم از نظر کیفیت ، هم در نقشه ی هلند که نگاه کنی شمالی ترین شهر هلند است و بالاتر از آن هیچ شهری نیست .

لینک ها را هم سر و سامانی دادم . وب سایت هایی را که سر می زنم گذاشتم . لینک وبلاگ فرزان حدادی را هم از وبلاگ سیاسی اش به وبلاگ شخصی اش تغییر دادم . برای حفظ دوز حزب اللهی از نوع اصولگرایی وبلاگ هم لینک تابناک رو گذاشتم که عزیزان ارزشی گزینه ای برای انتخاب داشته باشند.

فعلن .

چهارشنبه 5 تیر ماه سال 1387

*غم مرگ برادر را برادر مرده می داند .

وقتی عادت کرده باشی در میکروسافت ورد بنویسی بعد کپی پیستش کنی توی ادیتور بلاگ اسکای می فهمی اگر فارسی ساز نداشته باشی نوشتن چقدر سخت می شه . و این دردی بود که در مدت یک ماه گذشته مثل چوبه ی دار دعبل خزاعی با خودم حمل می کردم .

*پنجره ها وا شده، همهمه برپا شده

دیدن ساکنین سابق ایران که امروز به یمن پیشرفت علم بشری هر یک در پوزیشنی در دانشگاه های اروپا و امریکا و استرالیا مشغول به کارند در عالم مجازی حکایتی است . بخصوص آوازه ی ننه من غریبم های نوستالژیکشان و چسناله های بنال وطنشان فعلن برای من مهوع است . بر سر آنم که گر ز دست برآید کارهای تهوع انگیز نکنم .

*قیاس «شهروند» با  «آدم به مثابه ی قطره ای از توده»

وقتی شهروند باشی در مقابل وظایفی که به عهده ات است حقوقی هم داری . حس نمی کنی حالا که من اینجا دکترم، انترنم، دانشجویم ! و مثل خر کار می کنم، کار می کنم، کار می کنم که چی؟ بهرحال چیزهایی هست که سیستم جامعه و دانشگاه و بیمارستان بعنوان شیتیل یا نازشست یا مزایا در اختیارت می گذارند . چیزهایی که گاهی بسیار کوچک اند اما تاثیر خود را به شکل رضایت درونی می گذارند.

*خاتمی و عبدالله نوری و تحریم

این مشارکتی ها هم هالو گیر آورده اند . در مصاحبه ی حجاریان و عبدی در شهروند امروز آقای حجاریان با ناز و عشوه ی عدم موضعگیری اسم عبدالله نوری را بعنوان کاندیدایی که بعضی ها مطرحش می کنند پراند تا موجی در جامعه به راه بیندازند و جامعه را نسبت به انتخابات ریاست جمهوری حساس کنند که موفقیت آمیز هم بود. کسی هم نبود که بگوید این عبدالله نوری که اینهمه از سیستم شاکی است و کوچکترین اظهارنظر سیاسی نمی کند نمی آید کاندیدای انتخابات شود که شما بحث رد صلاحیت را مطرح می کنید. مثل انتخابات قبلی که با میرحسین موسوی مردم را آماده کردید و آخر سر با معین که نه شهرت داشت نه کاریزما داشت و نه حرف زدن بلد بود انتخابات را با کمک ملت تحت تاثیر تلویزیونهای لس آنجلسی دو دستی تقدیم احمدی نژاد کردید. از این بگذریم که جمهوری اسلامی تازه رسیده است به دو قطبی دوست داشتنی خودش . دو قطبی نیروهای ذوب در ولایت ، این سر طیف قالیباف و بخش تکنوکرات سرداران سپاه آن سر طیف احمدی نژاد و بخش بسیجی-هیاتی سرداران سپاه . این ها قدرت را با امثال ناطق و عسگراولادی هم شریک نمی شوند خاتمی و نوری که جای خود دارند.

*پیام های خوانندگان و نویسندگان

آرش اباذری کثافت ، ای میل که جواب نمی دی، آفلاین که جواب نمی دی ، اس ام اس می زنی با شماره های مجهول و ناشناس که نمی شه بهش جواب داد... در بخش کامنت های این وبلاگ نظرت رو بگو . رضا تقریبن سی ساله از خرونینگن .

شنبه 1 تیر ماه سال 1387

آقای طبایی معلم انشای ما بود. محبوب ترین کلاس در کل دبیرستان کلاس انشای آقای طبایی بود. هنوز شرمنده ی آن روزی هستم که در کلاس داستانی خواندم از سری داستان هایی که در زنگ انشا می خواندم با عنوان چهل سال بعد .... و در یکی از داستان ها وصف مجلس عرق خوری بود و در دبیرستان خیلی مناسب نبود در اوایل دهه ی هفتاد چنین روایاتی بازگو کردن و خودم هم شرمنده بودم و آقای طبایی با سبیل های سپید و نگاه نجیب هشدار به من داد که حرمت کلاس و مدرسه را رعایت می باید . امروز در خبرها بود که شعر در باب خلیج فارس گفته اند اگرچه حوصله نکردم این سروده ی ملی گرایانه را کامل بخوانم ولی من باب احترام به دوست داشتنی ترین معلم زندگی ام این جا بازنویس اش می کنم . ارادتمندیم آقای طبایی ، رضا گلستانی کلاس دو ی چهار دبیرستان علامه حلی تهران سال تحصیلی ۷۳ -۷۴ .

خلیج فارس!

نگین شعر بر انگشتر مینایی ایران!

کتاب نیلگون رازهای سینه‌ی تاریخ!

رواقی آبگون،

       - دهلیز قلبی پرتپش، جوشنده‌ جاویدان

                              **

قدم‌گاه غرور و اقتدار پارس!

سریر پایتخت شوکت دریایی ایران‌زمین، از مشرق تاریخ تا امروز!

گذرگاه شرف، آوند خون گرم در رگ‌های ایرانشهر!

گلوگاه حیات و مرگ!

حریر بستر خواب و خیال سندباد و...

                                       - پوشش تابوت بایندر!

نماد قتل عام کاروان بی‌گناهی،

              - مردمی آسوده بر بال سفر

                                  - در انفجار ناگهان کینه و کابوس...

                              **

خلیج فارس!

تپش‌گاه صدف، گهواره‌ی رؤیای مروارید!

کمان لاجوردی‌فام، گردن‌بند فیروزه،

                     کلید قصرهای گنج زیر آب

بهشت گام‌های جاشوان، در ملتقای بوسه و دیدار

هیاهوخانه‌ی کالای صیادان و لنگرگاه شرجی‌ها...

طنین نبض ایران

            - بستر کیش و ابوموسی و تنب و خارک، قشم و هرمز و...

                    - دردانه‌های پیکر ایران!

پلی از آب، با طاق و ستونی از مقرنس‌های آبی‌رنگ

             - از آیینه‌های تندر و خیزاب

چمن‌زار نسیم و موج و کف، تالار آیینه...

                              **

در این آیینه‌ها پیداست:

سرود بادها در بادبان‌های شکوه ناوگان داریوش و نادر و عباس،

                                                           - با آهنگ پیروزی!

غرور زخمی مزدورهای دور یا نزدیک زیر گام‌های کوه‌وار فخر ایرانی

گریز کوسه‌های وحشی آن‌سوی دریاها

                                    - هلند و پرتغال و آندلس

                                                    - کمپانی غارت، بریتانی!

شکست استخوان و هیبت پادرگریز ناویان، بر تخته‌پاره‌ها و کشتی‌ها

فرو غلتیده در غرقاب‌های ترس .

                              **

در این آیینه‌ها پیداست:

عبور بافه‌های خشم خسرو، هرمز و شاپور،

- عبور بند از پا، طوق از گردن، طناب از کتف -

سزای ناسپاسی، کیفر دستان تازی‌های دست‌انداز...

صدای سیلی ایران به روی گونه‌های آز!

طنین‌افکن، میان موج‌ها، از دور...

**

چراغ افروز و گرمی‌بخش شب‌های زمین ،

                              - کانون روح آتش زرتشت!

درفش تا ابد در اهتزاز قوم ایرانی!

نشان افتخار سرزمین پارس

خلیج فارس ! ...

علیرضا- طبایی