در رو باز می کنم ... بوی سیگار و الکل و بوی سنگین حضور انگار هجوم می آرن از لای در ... کلید برق رو می زنم ... اتاق کثافته ... گلاس های نیمه پر شراب ... قوطی های آبجو .... کاناپه ای که باز شده در نقش یک تختخواب و حالت انسان لشی رو داره که با شرت کثیف دراز کشیده وسط اتاق کارت و پاهای بوگندوشو گذاشته روی لبه صندلیت زیر دماغت ... پنیر مخلوط با ریحون کنار تختخوابه ... زیر سیگاری برگشته روی فرش ... خم می شم که برش دارم ... کثافته ... بی خیال می شم ... از روی میز پاکت سیگار رو بر می دارم ...تکونش می دم ... خالی یه .... اه ... لابلای خاکسترها و سیگار های روی فرش سیگار نصفه کشیده ای رو بر می دارم ... با دو انگشت شست و اشاره چروکش رو بر طرف می کنم ... با دست می زنم روی شلوار جین ... طوری که برجستگی احتمالی فندک رو بشه لمس کرد ... نیست ... کار سختی نیست در اتاق ۳۵ متری دنبال فندک گشتن ... ولی نیست ... اجاق برقی رو روشن می کنم ... پنج دقیقه ای طول می کشه تا به اندازه ی سیگار گیراندن داغ شه ... مجله ای رو که سر راه خریدم از توی کیفم بر می دارم ... قوطی های آبجوی خالی روی میز و زمین رو چک می کنم ... یکی ش نصفه س ... ولو می شم روی کاناپه .... بوی ماهی می پیچه توی دماغم ... خودم رو سرزنش می کنم ... و خب خودمو توجیه می کنم ... مجله در مورد یک شراب فروشی فوق العاده در سنتر لندن نوشته ...... امروز سر کار احساس یک انسان دایناسور در مغز رو داشتم ... نوشته گرون ترین شرابش پنج هزار و خورده ای پونده ... ارزون ترینتش هفتاد و خورده ای ... این شراب های سه یورویی هم جواب می ده ... آخه چرا؟ ... یک قلپ آبجوی بیات گرم بی خاصیت فرو می دم ... افکار هجوم می آرن ولی می دونم آبجوهای بی خاصیت هم این خصوصیت رو دارن که هجوم افکار رو دفع می کنن ... مجله ی راست گرا مقاله ی بعدی ش در مورد پرنس چارلزه ... بلند می شم اجاق رو چک کنم ... با سیگاری نصفه بر لب مثل عملی ها دولا می شم و فرت فرت پک می زنم ... پیشونی م داغ شده ... سیگار می گیره ... بر می گردم ... یکی دیشب روی دیوار اتاقم نوشته : زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ... در فاصله ی رخوتناک دو همآغوشی ...




