سریال کره ای جومونگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 29 آذر ماه سال 1387

در رو باز می کنم ... بوی سیگار و الکل و بوی سنگین حضور انگار هجوم می آرن از لای در ... کلید برق رو می زنم ... اتاق کثافته ... گلاس های نیمه پر شراب ... قوطی های آبجو .... کاناپه ای که باز شده در نقش یک تختخواب و حالت انسان لشی رو داره که با شرت کثیف دراز کشیده وسط اتاق کارت و پاهای بوگندوشو گذاشته روی لبه صندلیت زیر دماغت ... پنیر مخلوط با ریحون کنار تختخوابه ... زیر سیگاری برگشته روی فرش ... خم می شم که برش دارم ... کثافته ... بی خیال می شم ... از روی میز پاکت سیگار رو بر می دارم ...تکونش می دم ... خالی یه .... اه ... لابلای خاکسترها و سیگار های روی فرش سیگار نصفه کشیده ای رو بر می دارم ... با دو انگشت شست و اشاره چروکش رو بر طرف می کنم ... با دست می زنم روی شلوار جین ... طوری که برجستگی احتمالی فندک رو بشه لمس کرد ... نیست ... کار سختی نیست در اتاق ۳۵ متری دنبال فندک گشتن ... ولی نیست ... اجاق برقی رو روشن می کنم ... پنج دقیقه ای طول می کشه تا به اندازه ی سیگار گیراندن داغ شه ... مجله ای رو که سر راه خریدم از توی کیفم بر می دارم ... قوطی های آبجوی خالی روی میز و زمین رو چک می کنم ... یکی ش نصفه س ... ولو می شم روی کاناپه .... بوی ماهی می پیچه توی دماغم ... خودم رو سرزنش می کنم ... و خب خودمو توجیه می کنم ... مجله در مورد یک شراب فروشی فوق العاده در سنتر لندن نوشته ...... امروز سر کار احساس یک انسان دایناسور در مغز رو داشتم  ... نوشته گرون ترین شرابش پنج هزار و خورده ای پونده ... ارزون ترینتش هفتاد و خورده ای ... این شراب های سه یورویی هم جواب می ده ... آخه چرا؟ ... یک قلپ آبجوی بیات گرم بی خاصیت فرو می دم ... افکار هجوم می آرن ولی می دونم آبجوهای بی خاصیت هم این خصوصیت رو دارن که هجوم افکار رو دفع می کنن ... مجله ی راست گرا مقاله ی بعدی ش در مورد پرنس چارلزه ... بلند می شم اجاق رو چک کنم ... با سیگاری نصفه بر لب مثل عملی ها دولا می شم و فرت فرت پک می زنم ... پیشونی م داغ شده ... سیگار می گیره ... بر می گردم ... یکی دیشب روی دیوار اتاقم نوشته : زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ... در فاصله ی رخوتناک دو همآغوشی ... 

 

سه شنبه 26 آذر ماه سال 1387

دیشب مجله ی توقیف شده ی ارژنگ رو تورق می کردم ... چند تا مقاله در نقد کافه پیانو داشت که یکی ش خیلی خوب بود ... آنتونیا شرکاء نوشته بودش ... پاراگراف آخرش فارغ از این که حقیقت است یا نه قصه ی رایج و دردناکی ست :  

« تکرار می کنم: کافه پیانو کتابی مردانه است که ابایی در رهایی تخیلات افسار گسیخته ی خود ( در حد مجاز) نداردو شاید به همین دلیل آن را بیانیه ی گونه ی نسلی از مردان روشنفکر این جامعه می دانم که جنسیت را از لابه لای بیست و یک اینچ جعبه ی جادویی خانه و سپس مانیتور خیره کننده ی کامپیوتر شناخته است و در حالی که در گیر و دار اخلاقیات و مدرنیته به تجربیات شکسته بسته ای از آن دل خوش کرده، ناگهان در می یابد که جنس مخالف از او جلو زده و به واقع کک اش هم نمی گزد که به اجکام خسته کننده ی او در جهان هستی -که معمولن در این نسل همیشه یک سرش به جنسیت ختم می شود- وقعی بنهد.» 

کوبنده بود...

سه شنبه 26 آذر ماه سال 1387

یقر ( به ضم اول و دوم) وضعیتی ست بدنی، کیمیا وار شرر از چشم زیبا و شعبده از فک شکیل و حال از حالتی که می دانی می ستاند. یقر به کسی گویند که استخوان های فمور ترکانده به ترکیب ژنتیک اروپایی و تغذیه ی علمی ... سینه ها برجسته کرده به برکت آزادی های فردی مدرن از سنین نوجوانی ... یقر صفتی ست که اینجا انگ انگ خیلی هاست ....

دوشنبه 25 آذر ماه سال 1387

آخرین فیلم وودی آلن رو دیدم ... اصولگرای واقعی وودی آلنه ... سالهاست که توی فیلمهاش موضوع روابط مثلثی و خیانت و رابطه ی عشق و سکس مساله ی محوری یه ... 

حالا تو این یکی یه خورده عریان تر و شجاعانه تر برخورد کرده ... به نظر من گرچه فیلمه خوب بود و خوشگل و موسیقی خوبی داشت و فضاهای قشنگی داشت ولی در کل چیز جدیدی نداشت ...  

 

بهترین چیز فیلمه این صدا و موزیک بود

سه شنبه 19 آذر ماه سال 1387

بعد از شعارهای تند دانشجو ها در روز دانشجو در دانشگاه تهران، اصلاح طلبا لام تا کام حرف نمی زنن ... می ترسن با ذره ای همدلی با این جریان عواقب شعار مرگ بر دیکتاتور دامنشون رو بگیره و برن دوباره تعطیلات .... اینا بدبختی شون اینه که باید بر لبه دیواری که از یک طرف انتظارات مردم فشار میاره و از طرف دیگه انتظارات حاکمیت راه برن و سقوط هم نکنن ... سال های آخر خاتمی از ترس حاکمیت هر دو رو باهم از دست دادن ... الان هم همینجوری می شه ...

یکشنبه 17 آذر ماه سال 1387

به قول سارا دلتنگ شهر کثیفم شده ام در حد بوندس لیگا که هیچی لیگ جزیره ... دیشب در عالم سرمستی یه فکری زد به کله م که برم برای کریسمس ایران ... اگرچه به دایی جان قول دادم و نمی شه وین رو نرفت اما گفتم از وین کاسته به وطن اضافه می کنیم ... ولی فکر نمی کنم عملیاتی بشه ... بهار امروز یه شعر از سید علی صالحی می خواست ... بعد از مدتها سایت سیدعلی رو زیر و رو کردم و به این شعر رسیدم:  

«راهِ دورِ تهران آیا
همیشه از ترانه و آوازِ ما تهی خواهد ماند؟!
حوصله کن ری‌را،
خواهیم رفت.
اما خاطرت باشد
همیشه این تویی که می‌روی
همیشه این منم که می‌مانم ... » 

این هم فال امروز ما بود در یکشنبه بعد از ظهری که به همان کوفتی جمعه بعد از ظهرهای تهران است ...

جمعه 15 آذر ماه سال 1387

هنوز در هاید پارک لندن یکشنبه ظهرها بساطی بر پاست و هرکس که فکر می کند حرفی دارد که به گوش جهانیان برساند چهار پایه ای بر می دارد و به سپیکرز کرنر می رود و شروع به مطرح کردن نظراتش می کند و ملتی هم جمع می شوند و برای سرگرمی یا از روی باور بحث می کنند ... مسلمان ها از یک طرف ... مسیحی ها از یک طرف ... نژاد پرست ها از یک طرف ... اسرائیل دوست ها از یک طرف ... ضد اسرائیل ها از یک طرف ...

یک بار فقط در این کاریکاتور گفتمان بودم و چند ساعتی از این بساط به آن بساط می رفتم ... تنها کسانی که بساط نداشتند آتئیست ها بودند که کاری به کار تغییر عقیده ی مردم نداشتند ... هر ازگاهی با ملت بساط دار وارد بحث می شدند و می رفتن سراغ بساط بعدی ...

حالا تو جای آدم آتئیست بذار آدم علاف ... آدم بی آرمان ... آدم بی خیال ... جای بقیه ی اونا هم بذار آدم بر عکسش ...

مثل وقتی می مونه که تو برات مهم نیست لینک وبلاگ آدمی رو که صددرصد با عقایدش مخالفی توی وبلاگت بذاری ولی اون آدم به اعتقاداتش توهین می شه اگه لینک وبلاگ تو رو بذاره ... این چی یه؟ اگر از سر عقیده ست به نظرم اون عقیده همون عقیده ای یه که یه سری رو با لیبل قرتی و یه سری رو با لیبل قرمطی چوب می زنه ... و این خوب نیست ...



نه؟

پنجشنبه 14 آذر ماه سال 1387

 مثل این که آقای خاتمی در انتخابات شرکت خواهند کرد ... این روحانی که به مدار و گفتگو معتقد است در میان جامعه ی نسوان به آخوند خوش پوش شهرت دارد ... این عکس حضور استاد در کنگره ی کارگزاران را نگاه کنید


بابا خز ... بابا جواد ... بابا کدی ( به فتح اول و شد شدید دوم ) ... می گن ست کنین ... نه دیگه اینقدر ... این کفشه تو پوشیدی؟... چطور رییس جمهوری که نمی دونه چه کفشی پاش کنه می تونه مملکت  رو از بن بست مورد ادعای خودش نجات بده؟

سه شنبه 12 آذر ماه سال 1387

نشسته بودیم اینجا ... آزاده مشغول کامنت گذاری بر عکس های فیس بوک بود ... منم حوصله م سر رفت ... یه حافظ باز کردم این اومد که مدتها بود ندیده بودمش ... 

 

ای هد هد صبا به سبا می فرستمت * بنگر که از کجا به کجا می فرستمت 

حیفست طایری چو تو در خاکدان غم * زینجا به آشیان وفا می فرستمت 

در راه عشق مرحله ی قرب و بعد نیست* می بینمت عیان و دعا می فرستمت 

هرصبح و شام قافله ای از دعای خیر   * در صحبت شمال و صبا می فرستمت 

تا لشکر غمت نکند کار دل خراب * جان عزیز خود به نوا می فرستمت  

ای غایب از نظر که شدی همنشین دل* می گویمت دعا و ثنا می فرستمت  

در روی خود تفرج صنع خدای کن *  کایینه ی خدای نما می فرستمت 

تا مطربان ز شوق منت آگهی دهند* قول و غزل به ساز و نوا می فرستمت 

ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت* با درد صبر کن که دعا می فرستمت  

حافظ سرود مجلس ما ذکر خیر توست* بشتاب هان که اسب و قبا می فرستمت 

 

سه بیت آخر که شاهکاره ... این تا مطربان ز شوق منت آگهی دهند الخ اشاره به اهمیت کار کسی که در موسیقی لیریکس رو می نویسه داره ... یعنی اصل اون چیزیه که خونده می شه در ترانه نه موزیک ... که برای زمان حافظ اشکال نداره همچو قضاوتی ..

دوشنبه 4 آذر ماه سال 1387

سال اول دانشگاه سه نفر بودیم که همیشه با هم این ور و اون ور می رفتیم ... من و آذین و شهاب .. بگذریم از این که سال هاست روابط با شهاب قطع تمامه ... اما همون موقع ها یک عکسی دیدیم از بهشتی و رهبر و هاشمی سال های اول انقلاب .... سه تا شون کنار هم خیلی شبیه ما سه تا بودن با همون اختلاف قد و هیکل و عینک و سه نقطه .... خیلی می خندیدیم به این شباهت ... حالا گفته ی اخیر آقای هاشمی که هیچ دو نفری رو در ایران پیدا نمی کنید که مثل من و آقای خامنه ای نزدیک باشند و ۵۰ سال است که یار غار همدیگه هستیم من و یاد اون عکس و رفاقت با رفیق قدیمی انداخت ... البته من تو اون عکس بهشتی بودم ..

   1      2    >>