رفتنی ها-۲

هنوز می شود به بهانه های کوچکی خوشحال بود ، اگرچه دلت می گیرد وقتی می بینی دوشنبه است و تشییع جنازه ی نادر ابراهیمی ، یکی از بزرگ های بیست ساله گی ات ، و تو چند هزار کیلومتر دورتر از شهرت ایران را در اینترنت زنده گی می کنی . البته ندایی هست در درونت که می گوید دیوث تو اگر ایران هم بودی عمرن به این تشییع جنازه می رفتی ، و ایران جایی است که بزرگان فرهنگ و سیاست اش در تشییع جنازه ها پاس داشته می شوند و من گشاد در چند سال اخیر که به پاسداشت بزرگی رفته ام تشییع جنازه ی مرحوم ورجاوند بود که در بیمارستان فرهنگیان نیاوران چند صد متری خانه مان بود . اما بهرحال حس غریبی است ، حسی شبیه حسی که چند روز قبل داشتم با چند دوست از شمال می گفتیم و یک لحظه حس کردم که شمال رفتن بر خلاف همیشه ی زندگی دیگر به این راحتی ها در دسترس نیست !!

اما بهانه های کوچک خوشحالی.... امروز وقتی در آسانسور بیمارستان بالا می آمدم دیدم روی دیوار آسانسور به زبان هلندی دیالوگی نوشته شده ، آخرش هم ارجاع داده به مارگرت دوراس کتاب فلان ... خب این خوشحال کننده است که در آسانسور بیمارستانت از مارگریت دوراس نقل قول کنند دیگه نه؟؟