<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[نه به خاطر دنیا]]></title>
		<link>http://regoles.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[به خاطر خانه ی تو... به خاطر یقین کوچک ات که انسان دنیایی ست]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[در سوگ سربازان مقتول بلوچستان]]></title>
					<link>http://regoles.blogsky.com/1387/07/19/post-129/</link>
					<description><![CDATA[<p>چند ماهی از سربازی رو در یک پادگان آموزشی بودم که مخصوص آموزش مشمولان دیپلمه و زیر دیپلم بود... تازه پدیده ی ریگی با کارهایی که در تاسوکی کرده بود مطرح می شد... قاعده این بود که اکثریت قریب به اتفاق سربازها رو می فرستادن سیستان و بلوچستان ... بهرحال اونجا فعالیت های تروریستی داشت شروع می شد و از قبل هم به خاطر قاچاق جای مشکل داری بود برای نیروی انتظامی... اون هایی که پارتی داشتن البته می تونستن به شهر خودشون برن و از خطر نزدیک دوسال خدمت در سیستان و بلوچستان در امان باشن ...&nbsp;&nbsp;</p><p>همکارام می گفتن این اشرار اگر آدم رو بگیرن لب پرتگاه به حالت دولا دستتو توی گچ یا سیمان می ذارن که فیکس شی اونجا ... بعد لختت می کنن ... دو راه داری همونجوری دولا ... یه بری جلو و بیفتی تو دره یا بیا عقب و بغل عمو ... و این تازه بخش خوش بینانه ی قضیه بود... چون فیلم آدمکشی های اونا دست بدست می گشت و تهدیدهایی که کرده بود که با نیروی انتظامی و سپاه چنین می کنم و چنان...&nbsp;</p><p>چند وقت قبل یک پاسگاه رو در سیستان و بلوچستان گرفته بودن و سربازان و کادری ها رو با خودشون برده بودن ... و ظاهرن همه رو کشته ن ... جای تاسف داره ... غم انگیزه ... نه فقط سرباز بد بختی که برای ادامه ی زنده گی در مملکت ( وام گرفتن، کار گرفتن، زن گرفتن، پاسپورت گرفتن، معامله کردن ) نیاز به کارت&nbsp;پایان خدمت داره و بالاجبار می فرستنش تو کام شیر ... با ماهی دو زار حقوق ... مرگ افسر کادر نیروی انتظامی هم تکان دهنده ست و کسی اونقدر حساسیت نشون نمی ده&nbsp;به ماجرا ... آره درسته.. وقتی انتخاب کرده که پلیس باشه پاش هم باید وایسه ... وقتی لباسی تنشه که خیلی از مردم ازش خاطره ی بد دارن خب به من چه ... ولی نکته ی غم انگیز ماجرا اینه که کارمند یا افسر نیروی انتظامی یک انسان ایرانی یه ... لزومن با اونچه توسط نیروی انتظامی توی جامعه می شه موافق نیست.... اما ماموره ... کدوم یک از ما اونقدر شهامت داریم که پیه از دست دادن کار و مواجه شدن با برخورد خشن حفاظت اطلاعات رو به تنمون بمالیم و بگیم نه ما نیستیم؟ ( چند درصد از ما؟) ... وقتی دیپلمه ای یا لیسانس داری و هرجا می ری کار نیست ... از استخدام خبری نیست و فقط نیروی انتظامی استخدام می کنه چاره ای نداری که بری ( انتخاب آزادی نیست که بگی پای مرگش هم وایسن.... انتخاب بین بیکاری و کار ه ) ... یکی از هم خدمتی هام (!) لیسانس بهداشت بود... می خواست بره استخدام نیروی انتظامی شه ...اون موقع قرارگاه رسول اکرم استخدام می کرد برای سیستان و بلوچستان ... می شد ستوان دوم کادر ... خیلی باهاش صحبت کردم .... گفت من انتخاب دیگه م اینه که برم تو کیش ( جایی که خانواده ش اون موقع ساکن بودن) توی یکی از پاساژها مغازه اجاره کنم ... اصلن اهلش نیستم ... نمی دونم الان کجاست ... آخرین بار دو سال پیش دیدمش ... هنوز دنبال کارهاش بود... می تونست اون باشه یکی از همین کادری ها ی به قتل رسیده ...&nbsp;&nbsp;</p><p></p>]]></description>
					<pubDate>Fri, 10 Oct 2008 17:16:24 GMT</pubDate>
					<comments>http://regoles.blogsky.com/Comments.bs?PostID=129</comments>
          <guid>http://regoles.blogsky.com/1387/07/19/post-129/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[گل شیفته]]></title>
					<link>http://regoles.blogsky.com/1387/07/18/post-128/</link>
					<description><![CDATA[<p>اولن که داشتم عنوان این یادداشت رو می نوشتم یادم افتاد که چقدر اسم گلشیفته فراهانی قشنگه ...&nbsp;&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>گلشیفته توی یه فیلم هالیوودی بازی کرده ... این خودش یه اتفاق مهمی یه ...ما سال هاست که توی هنر جز معدودی انگشت شمار نداشته ایم که توی صف اول دنیا حاضر باشن ... خیلی از مهاجرای ما که به عنوان skilled worker شناخته می شن از قافله پزشکان و مهندسان و امثال این ها بودن ... گل شیفته اتفاقی یه برای بازیگرای ایرانی حداقل ...&nbsp;&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>می شه حدس زد توی اون یک هفته ای که صحبت از ممنوع الخروج شدن گلشیفته بوده اون تحت تفهیم موقعیت بوده که حرفای گنده تر از دهنش نزنه ... اشاره ش به بازجویی های متعدد شاید همین باشه ... کسی فکر نمی کنه وزارت اطلاعات ایران به خاطر حجاب بخواد به بازیگری گیر بده ... گلشیفته ی فراهانی هم احتمالن رعایت می کنه ... چون چی بگه؟ ... هرچی بگه چه فایده ای داره؟ ... فایده داشته باشه، اون فایده چه فایده ای داره؟ ...&nbsp;&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>اما اونچه خیلی سر و صدا کرده حداقل در وبلاگستان فارسی مساله ی حجابه ... تیتر «رونمایی از یک زن» که نمی دونم کی زده بود عالی بود... پوشش وقتی ایدئولوژیک بشه تغییرش هم سیاسی تعبیر می شه گاهی ... در حالی که اینطور نیست... قبل از گلشیفته آدم هایی بودن که خارج از ایران خارج از پوشش دستورالعملی&nbsp; ظاهر شدن و موج شون رو ایجاد کردن ... <a target="_blank" href="http://www.thewe.cc/thewei/images2/shirin_ebadi.jpe">شیرین عبادی</a> و <a target="_blank" href="http://i6.photobucket.com/albums/y207/sol123/Daei2.jpg">علی دایی</a> دو نمونه ی اولیه بودن که به نظر من جذابیت بیشتری داشتن ( داشت یادم می رفت روبوسی عباس کیارستمی در کن (؟) هم یه زمانی غوغا به پا کرد)&nbsp;&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>گلشیفته ی فراهانی در کنار دیگر بازیگران همسن و سال ما و کمی جوان ترها از نظر هوش اجتماعی و دید مایه ی افتخار نسل انقلاب هستند ... (هر کاری می کنم نمی تونم تخاصم(!!) با نسل قبل و قبل تری ها رو کنار بگذارم) ... حال می کنم باهاش ... اگرچه سخته بازیگر بودن و به زبان دیگری بازی کردن و خوب بازی کردن اما امیدوارم موفق بشه ...( خیلی نسل قبلی یی بود این جمله) ...</p>]]></description>
					<pubDate>Thu, 9 Oct 2008 01:22:24 GMT</pubDate>
					<comments>http://regoles.blogsky.com/Comments.bs?PostID=128</comments>
          <guid>http://regoles.blogsky.com/1387/07/18/post-128/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[میتینگ]]></title>
					<link>http://regoles.blogsky.com/1387/07/16/post-127/</link>
					<description><![CDATA[<p>میتینگ های این جا منو یاد جلسه های شاید کلامی نو در دو سه ترم اول دانشگاه می اندازه ... خیلی عالی بود اون جلسه ها ... آخ آخ آخ ...&nbsp;&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>اصلن عالی بود .... همه جدی می گرفتن قضایا رو ... بخصوص شهاب و&nbsp;شهاب زدگان&nbsp;:))&nbsp;&nbsp;نتیجه؟ هیچی ...&nbsp;&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>&nbsp;&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>&nbsp;</p>]]></description>
					<pubDate>Tue, 7 Oct 2008 14:05:55 GMT</pubDate>
					<comments>http://regoles.blogsky.com/Comments.bs?PostID=127</comments>
          <guid>http://regoles.blogsky.com/1387/07/16/post-127/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://regoles.blogsky.com/1387/07/14/post-126/</link>
					<description><![CDATA[<p style="MARGIN: 0px 10px; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl" dir="rtl" align="right"><em>اوایل دهۀ 1360 رندان ِ حق‌پرست سر و صدا راه انداختند که دستهایی نگذاشته‌ است مملکت پیشرفت کند وگرنه چرا باید دچار کمبود پزشک باشد، و <font face="Times New Roman">”زیر سوله هم که شده پزشک ترتیب می‌کنیم.“</font>&nbsp; در سال 1379 که شمار پزشکان بیکار رفته‌رفته نگران‌کننده می‌شد دانشجویان دانشگاه علوم پزشکی تهران جلسه گذاشتند <span lang="fa">تا </span>اعتراض کنند که باید به وضع پذیرش بی‌حساب و کتاب دانشجو در دانشکد‌ه‌های پزشکی ِ خلق‌الساعه رسیدگی شود.<span lang="fa"> </span></em></p><p style="unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl" dir="rtl" align="right"><em>&nbsp;&nbsp;</em></p><p style="TEXT-ALIGN: right; MARGIN: 0px 10px; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl" dir="rtl"><em>مطلب، به طور کلی، از این قرار است: وقتی شاه به دلایل متعدد و تودرتوی تاریخی و اقتصادی و اجتماعی‌ و سیاسی سقوط کرد، ائتلاف پیروزمند، ‌یعنی هستۀ‌ کوچکی از ستیزه‌جویان ‌بازار که بخشی از اهل حوزه را در مخالفت با رژیم شاه با خود همراه کر<span lang="fa">د</span>ه بود، نیروهایی از روستا وارد کارزار شهرها کرد تا نظام تازه‌پا حفظ شود.<span lang="fa"> </span>&nbsp;این نیروی مسلح<span lang="fa">،</span> متشکل از پسرانی ‌بین سالهای نوجوانی و جوانی، امروز به میانسالی رسیده است و حق طبیعی خود می‌داند حکومت را تمام و کمال به دست گیرد.</em></p><p style="TEXT-ALIGN: right; MARGIN: 0px 10px; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl" dir="rtl"><em>&nbsp;</em></p><p style="TEXT-ALIGN: right; MARGIN: 0px 10px; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl" dir="rtl"><em>مسئله مشخصاً این است: ربع قرن پس از اجرای برنامۀ مفصل<span lang="fa"> انواع و اقسام سهمیه</span>&nbsp;در پذیرش دانشجو، وقتی در مؤسسۀ آموزش عالی به یک سالن شنونده نیاز است باید با مینی‌بوس از اول صبح به انتقال نیرو <span lang="fa">از جاهای دیگر </span>پرداخت و صندلیها را <span lang="fa">به ترتیبی </span>پر کرد.&nbsp; در سالهای 1357 تا 59 عذر این بود که دانشگاه از اول مکان انسانسازی نبوده<span lang="fa"> و </span>یک مشت موجود کوردل ِ بیگانه با حقیقت پرورانده است<span lang="fa">،</span> پس باید حتی از <span lang="fa">در و دهات </span>نیرو وارد کارزار ِ زدوخورد در دانشگاهها، ‌بخصوص در تهران، کرد.&nbsp; اما پس از این همه سال و این همه بورس <span lang="fa">و این همه </span>مدرک چرا شمار هوادار<span lang="fa">ان ِ </span>نمک‌پرورد<span lang="fa">ۀ </span>حقیقت برای ایجاد پایه‌ای چشمگیر کفایت نمی‌کند؟&nbsp;</em></p><p style="TEXT-ALIGN: right; MARGIN: 0px 10px; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl" dir="rtl"><font size="4"><font size="2"><em>پسرانی که به‌عنوان تخریب‌چی به شهر آمدند دکترمهندس شده‌اند و طبقه‌ای قدرتمند ساخته‌اند اما هر کلید و پیچ و دکمه‌ای در برابر خود می‌بینند با حالتی بدوی انگولک می‌کنند، با این تصور که از آزمایش و خطا می‌توان به نتیجه‌ای دلخواه رسید مطابق با خیالی که در ذهن دا<span lang="fa">رند</span>: تثبیت هر آنچه اکنون هست، یا در واقع تا اوایل دهۀ 1370 به نظر می‌رسید باشد. ”در طبع جهان اگر وفایی‌ بودی/ نوبت به تو خود نیامدی از دگران.“</em></font><span lang="fa">&nbsp;&nbsp;&nbsp; </span></font></p><p style="TEXT-ALIGN: right; MARGIN: 0px 10px; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl" dir="rtl">&nbsp;&nbsp;</p><p style="TEXT-ALIGN: right; MARGIN: 0px 10px; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl" dir="rtl">بخش هایی از نوشته ی محمد قائد ... کل نوشته را <a href="http://mghaed.com/essays/university/social_engineering.1.htm">اینجا</a> می شود خواند.</p><p style="TEXT-ALIGN: right; MARGIN: 0px 10px; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl" dir="rtl"></p>]]></description>
					<pubDate>Sun, 5 Oct 2008 14:43:19 GMT</pubDate>
					<comments>http://regoles.blogsky.com/Comments.bs?PostID=126</comments>
          <guid>http://regoles.blogsky.com/1387/07/14/post-126/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[نکن کثیفه]]></title>
					<link>http://regoles.blogsky.com/1387/07/13/post-125/</link>
					<description><![CDATA[<p>مادری عرب به کودکش در اتوبوسی در روتردام در حالی که کل خانواده ی چهار نفری امروز را مرخصی گرفته اند از مدرسه و محل کار و به مسجد روتردام می روند برای جشن گرفتن عید فطر.</p><br /><p>این یکی از هزاران هزار کاربرد عبارت نکن کثیفه است ... آیا کاربردهای دیگر&nbsp; این عبارت هم اینچنین به مذهب و ارزش های جامعه ی امروز گره خورده است؟ آیا؟ </p>]]></description>
					<pubDate>Sat, 4 Oct 2008 21:25:42 GMT</pubDate>
					<comments>http://regoles.blogsky.com/Comments.bs?PostID=125</comments>
          <guid>http://regoles.blogsky.com/1387/07/13/post-125/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[ملت احساساتی]]></title>
					<link>http://regoles.blogsky.com/1387/07/12/post-124/</link>
					<description><![CDATA[<p>پدر سگ ها شانس آوردن ... وحشت کرده بود امیر قلعه نویی ... از قبل از بازی معلوم بود ... این بازی اگر یک محسن خلیلی داشت استقلال له می شد ... خیلی ترسیده بودن ...&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>پ.ن. این محسن خلیلی خیلی آدم حسابی یه ... کانال سه داره صحبت می کنه ... علی دایی که من دوستش داشتم و حالا هم ای ... یه خصوصیتی داره که اطرافیانش و دوستای فوتبالیش آدم حسابی ترین آدما در اشل فوتبال ما هستن ... یحیا و افشین پیروانی و محسن خلیلی و میرزاپور و سهراب بختیاری زاده نکته ی مشترکشون محترم بودنشونه ( با استثنای یک کم کوچیک به خاطر لات بازی های گاه و بی گاه سهراب ... که اونم اکتسابی استقلالی بودنشه) ...&nbsp;&nbsp;</p><p></p>]]></description>
					<pubDate>Fri, 3 Oct 2008 17:20:18 GMT</pubDate>
					<comments>http://regoles.blogsky.com/Comments.bs?PostID=124</comments>
          <guid>http://regoles.blogsky.com/1387/07/12/post-124/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[اصلاح طلبان پیشرو]]></title>
					<link>http://regoles.blogsky.com/1387/07/11/post-123/</link>
					<description><![CDATA[<p>ما در این مملکت دو جور اصلاح طلب داریم ... قبلن باید توضیح عرض کنم که اصلاح طلب اصولن به چپ اسلامی سابق+ کارگزاران اطلاق می شود.... این ها با سایر نیروهای رفورمیست که خواهان اصلاح امور به طریق غیر انقلابی هستند فرق دارند... چرا؟ بعضی ها می گن به خاطر منافعی که در جمهوری اسلامی دارند شریک نمی خوان ... بعضی ها می گن به خاطر گذشته ی غیر دموکراتیک در دهه ی شصت از دموکراسی و آزادی بیان به معنای غربی وحشت دارند... بعضی ها می گن مرزبندی عقیدتی یه .... بگذریم ... این اصلاح طلبان دو گروه رادیکال یا پیشرو از یک طرف و اصولگرا یا خط امامی یا کندرو از طرف دیگر هستند ... پیشرو ها که در قالب مشارکت و مجاهدین و افرادی از گروه های مختلف اصلاح طلب هستند خیلی فکر می کنند در چارچوب جمهوری اسلامی روشنفکر هستند ... البته بعضی ها مثل آقای ابطحی خودشون رو به مقام رفیع «روشنفکر مملکت» نائل می دونن ... این <a href="http://www.webneveshteha.com/weblog/?id=2146309661" target="_blank">پست وبلاگ</a> استاد ابطحی است :&nbsp;&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="2"><em>چند شب پیش مجله ی شهروند به نویسندگانش افطاری<span>&nbsp; </span>داد. من هم دعوت بودم. فضای جمع نویسندگان که ابزارکارشان قلم است، همیشه لذت بخش و رشد دهنده است. یکبار هم وقتی همین آقای قوچانی که سردبیر فعلی مجله ی شهروند است، سردبیر روزنامه ی موفق شرق بود، یک مهمانی مفصل تر دادند که من هم در مورد آن نوشتم و از سق سیاه من فردای آن، روزنامه تعطیل شد. این بار را خدا بخیر کند. از شانس خوب من در صندلی کنار آقای عباس عبدی جا پیدا کردم. به جای افطار بیشتر غذای معنوی خوردیم وکلی در مورد انتخابات و آقای خاتمی و مشکلات روشنفکران واختلاف نظراتی که داشتیم حرف زدیم. البته کل جلسه تحت تاثیر موضعگیری های اخیر مجله ی شهروند بود که کسانی از آن برداشت مخالفت با آقای خاتمی داشتند. من خودم هم در نقد نظرات آقای قوچانی در مورد یادداشت جنجالی شیخ و سیدش مطلب نوشته بودم. <strong>همین فضا که آدم های نویسنده بتوانند نظرات متفاوتی که دارند را مطرح کنند، از آرزوهای دیرین جامعه ی روشنفکران ایرانی بود که سالها انتظار آن را می کشیدند و از دستاوردهای دوران اصلاحات بود که بعضی ها قدرناشناسی میکنند.</strong> جلساتی که همه دارای نظر واحد باشند، رشد و بالندگی ندارد. همه یکدیگر را تایید می کنند. در آن جلسه افطاری <strong>این زیبائی بود که آدم ها در مورد مشخص انتخابات و اقای خاتمی اختلاف نظر بود و به جای چماق از ابزار قلم و زبان استفاده می کردند.</strong> اگر این حالت در جامعه توسعه پیدا کند، حتما جامعه ما یک جامعه توسعه یافته تلقی می شود. البته بر هیچکس هم مخفی نبود که افرادی مثل من<span>&nbsp;</span>یا آقای خانیکی و خیلی های دیگر با بسیاری از نظراتی که در شهروند علیه آقای خاتمی مطرح می شود مخالفیم. با کسانی هم که چه به صورت علنی و یا در لفافه به تحریم انتخابات فکر می کنند هم مخالفیم. بر هیچکس هم مخفی نبود که کسانی در جلسه هستند که هم با آقای خاتمی به دلایل شخصی و یا فکری مخالفند و یا اصل انتخابات را با وضعیت موجود انتخابات در کشور بی معنا می دانند. به دلیل وجود همین اختلاف نظر، شرکت در این جلسه برایم زیبا و مفید بود. اگر نتوانیم این مقدار تحمل نظر یکدیگر را داشته باشیم که نمی توانیم ادعا کنیم به اولیه ترین اصول اصلاح طلبی پای بندیم. از کسانی هم که من می شناختم و در اردوگاه اصلاح طلبی هستند و دعوت شده بودند، کسی را نمی شناختم که <span>&nbsp;</span>به دلیل وجود اختلاف نظر نیامده <span>&nbsp;</span>باشند. این را هم البته نمیدانم که شهروندی ها آیا از همه ی نویسندگان مخالف نظر خود دعوت کرده بودند یا نه؟ امیدوارم آنها هم بدانند که دلیل توفیق شرق و شهروند این بوده که می توانسته نظر دیگران مخالف خود را هم تحمل کنند و هم نشر دهند.<strong> شرایط فعلی شرایطی است که نویسندگان باید شفاف و با رعایت اخلاق در مورد مهمترین عامل تاثیر گذار ماه های آینده یعنی انتخابات ریاست جمهوری حرف بزنند تا آیندگان نقش روشنفکران را در مورد تغییری که خواست مردم است حس کنند و آنان را ملامت ننمایند</strong>. شهروند هم باید به عنوان یک مجله ی موفق نقش بهتر و مسئولیت پذیرتری ایفا نماید. از میان مهمانان وجود آقای باقی که جند روزی بود از زندان مرخصی گرفته بود دیدنی تر بود. بعد افطار به دلیل مریضی های گوناگونش حالش بد شد و رفت در مسجد کنار رستوران دراز کشید. دردناک بود&nbsp;</em></font></span></p><p><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="2"><em>&nbsp;</em></font></span></p><p><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="2">واقعن نمی دانستیم که فضایی مثل افطاری در مکانی مثل مجله ی شهروند و بحثی کاملن سیاسی از جنس سید یا شیخ آرزوی روشنفکران ما در طول تاریخ بوده .... و در دوران اصلاحات هم حاصل شده ... و&nbsp; کی یه که قدر بدونه؟&nbsp;&nbsp;</font></span></p><p><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="2">این آقا تو کف اینه که چهارتا نویسنده که با هم بحث می کنن وسط بحث نمی رن زیر میز چماق در بیارن به این گنده گی بزنن همدیگرو شل و چلاق کنن ... عالی یه ... اصلن تعریف اصلاحات هم که خاتمی می خواد تبیین کنه همینه ... دید خداست ... کسی که ۸ سال اصلاحات دست چپ یا راست خاتمی بوده اینه ... بابا اصلاح طلب پیشرو ! بابا روشنفکر!&nbsp;&nbsp;</font></span></p><p><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="2">و در آخر روشنفکر قصه ی ما حکم هم صادر می کند که نویسنده ها باید چی جوری چی کار کنن... چشم ... رو چشمت ...&nbsp;&nbsp;</font></span></p><p><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="2">خیلی این ابطحی حرص درآره ... یه جورایی چاقال می زنه ... اصلاح طلب پیشرو...</font></span></p>]]></description>
					<pubDate>Thu, 2 Oct 2008 18:28:10 GMT</pubDate>
					<comments>http://regoles.blogsky.com/Comments.bs?PostID=123</comments>
          <guid>http://regoles.blogsky.com/1387/07/11/post-123/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[تجربه]]></title>
					<link>http://regoles.blogsky.com/1387/07/11/post-122/</link>
					<description><![CDATA[<p>ژن و محیط و تجربه های پیشین بر رفتار آدم موثرند ... ژن رو که کاری ش نمی شه کرد ... محیط رو همچی بگی نگی ...&nbsp; تجربه رو اما می شه ... چقدر خوبه که آدم باز باشه برای در معرض تجربه قرار گرفتن ... تجربه های جوانی یه روزی به درد آدم می خورن ... به شکل نهادینه شدن بعضی رفتارها در وجود آدم .. فیت تری اینجوری . (more fit )</p>]]></description>
					<pubDate>Thu, 2 Oct 2008 13:52:20 GMT</pubDate>
					<comments>http://regoles.blogsky.com/Comments.bs?PostID=122</comments>
          <guid>http://regoles.blogsky.com/1387/07/11/post-122/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[مهرورزان]]></title>
					<link>http://regoles.blogsky.com/1387/07/09/post-121/</link>
					<description><![CDATA[<p>ماه مهر ماه عجیبی ست ... مهر پارسال یکی از بهترین مهرهای زنده گی ام بود.... و خیلی مهر ها بهترین ماه های زنده گی ام بوده اند.... این مهر هم حداقل از شهریور بهتر است...&nbsp;&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p></p>]]></description>
					<pubDate>Tue, 30 Sep 2008 00:34:37 GMT</pubDate>
					<comments>http://regoles.blogsky.com/Comments.bs?PostID=121</comments>
          <guid>http://regoles.blogsky.com/1387/07/09/post-121/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[درخت گلابی]]></title>
					<link>http://regoles.blogsky.com/1387/07/07/post-120/</link>
					<description><![CDATA[<p>مهم نیست احمق باشی ... برای تغییر آماده باش ... اگر تغییر مشکل بود یا ناممکن به خریت خویشتن واقف باش ...&nbsp;&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>درخت گلابی را تحت تاثیر فضای بعد از دوم خرداد دوست نداشتم ... همان طور که لیلا را ... حالا می بینم که مهرجویی می دانسته این را ... من را در هیبت روستاییان ساده لوحی که هم و غم مان بار دادن درخت گلابی است تصویر کرده .. یا در بهترین حالت دانشجویان ساده دل پر شور و منتقدی که در جاده ی خاکی باغ دماوند جلویش را می گیریم که استاد! فلان و بیسار ..&nbsp;&nbsp;</p><p>حالا می فهمم زیبایی صحنه ی پایانی درخت گلابی را ..</p>]]></description>
					<pubDate>Sun, 28 Sep 2008 17:56:58 GMT</pubDate>
					<comments>http://regoles.blogsky.com/Comments.bs?PostID=120</comments>
          <guid>http://regoles.blogsky.com/1387/07/07/post-120/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
